برآستان جانان گر ســــر توان نهادن ........ گلبانگ سربلندی برآسمــــان توان زد

حکمت متعالیه ملاصدرا - Atyabi Weblog/وب نگاری اطیابی
X
تبلیغات
رایتل

حکمت متعالیه ملاصدرا چیست؟

دکتر سید حسین نصر

ترجمه حسین سوزنچی

منبع : روزنامه اطلاعات

واژه حکمت متعالیه مدتها پیش از ملاصدرا توسط عرفایی همچون قیصری به کار می رفت. این واژه حتی در آثار برخی از اساتید فلسفه مشاء همچون قطب الدین شیرازی نیز به چشم می خورد اما در این موارد متقدمتر این واژه به هیچ وجه آن بار معنایی را ندارد که ما در آثار ملاصدرا و شاگردانش می یابیم اینان به واژه یاد شده معنای دقیقی دادند و آن را با تلفیق ما بعد الطبیعی و فلسفی جدید ملاصدرا یکی دانستند.

عبارت « الحکمة المتعالیه» از دو واژه « الحکمة» به معنای فلسفه الهی و « المتعالیه» به معنای برتر یا تعالی یافته تشکیل شده است.

این اصطلاح را خود ملاصدرا به کار می برد اما زمانی مشهور شد که شاگردانش چه شاگردان بی واسطه و چه با واسطه آن را برای توصیف مکتب وی به کار بردند. تقریبا یک نسل پس از ملاصدرا ، عبدالرزاق لاهیجی ، داماد و یکی از سرشناس ترین شاگردان او فلسفه ملاصدرا را حکمت متعالیه خواند تا دوره قاجار این کاربرد به قدری متداول شده بود که سبزواری در شرح منظومه مشهورش حتی نیازی ندیده است که دلیلی برای استفاده از این اصطلاح به عنوان نامی برای مکتب استاد که وی در صدد بود تا آموزه هایش را در آثار خویش شرح دهد عرضه کند.

ما وقتی که به نوشته های خود ملاصدرا مراجعه می کنیم عبارتی نمی یابیم که وی در آن صریحا مکتب خود را حکمت متعالیه نامیده باشد.

این واژه آن گونه که وی به کار برده در واقع مرتبط است با عنوان دو مورد از آثارش : شاهکار اصلی اش « الحکمة المتعالیه فی الاسفار العقلیة الاربعة» و یکی از آخرین و شاید دقیقا آخرین اثری که وی نوشت با عنون صرف «‌الحکمة المتعالیة» حتی استفاده از اصطلاح الحکمة‌المتعالیة‌در کتاب « الشواهد الربوبیة» برای ارجاع به این کتاب اخیر ملاصدرا است تا به مکتب فکری اش . این واقعیت که اصطلاح «الحکمة المتعالیة» از جانب شاگردان وی و در مقیاس وسیع تر از جانب عموم با آموزه های ملاصدرا یکسان انگاشته شد به احتمال بسیار زیاد ناشی از دو عامل بود اول عنوان اسفار که اشاره ای ضمنی دارد به این که یک مکتب و جهان بینی که به وسیله آموزه های مابعد الطبیعی ترسیم شده در این کتاب وجود دارد که در چارچوب آن چهار سفر عقلی به سوی مراتب یقین انجام می شود و دوم وجود محتمل تعالیم شفاهی خود استاد که مطابق آن منظور از حکمت متعالیه نه تنها عنوانی برای برخی از آثار وی بلکه نامی برای کل مکتب اوست. اگر چه این نکته اخیر را دقیقاً نمی توان از طریق اسناد مکتوب به اثبات رساند تایید آن از جانب تمامی اساتید سنتی مهم این مکتب در ایران امروز اساتیدی که همگی سنت شفاهی را که مکمل متون مکتوب است از طریق سلسله معلمانی که در نهایت به خود ملاصدرا بر می گردد دریافت کرده اند قویترین دلیل برای پذیرش آن است.

به هر حال اصطلاح حکمت متعالیه تدریجاً به معنای مکتب خاصی از حکمت سنتی که ملاصدرا تدوین کرده عمومیت یافته است نام گذاریی که از زمان خود وی آغاز شد و تا به امروز تداوم یافته است. «حکمت متعالیه» مناسب ترین نام برای مکتب ملا صدرا است نه تنها به خاطر دلایل تاریخی بلکه به دلیل آنکه آموزه های ملاصدرا به تمام معنی هم حکمتtheosophy به معنای ریشه ای این کلمه است و هم شهودی عقلی از امری متعالی  itself Transcendent است که به خود امر متعالی transcendent رهنمون می شود. بنابر این مکتب ملاصدرا هم به دلایل تاریخی و هم به دلایل ما بعد الطبیعی حکمت متعالیه است.

ما در تلاش برای فهم اینکه ملاصدرا «حکمت متعالیه» را چگونه تعریف کرده است باید به تعاریف خود وی از حکمت یا فلسفه مراجعه کنیم وی وقتی که از حکمت سخن می گوید در واقع به «حکمت متعالیه» اشاره دارد زیرا نزد وی حکمت واقعی همان «حکمت متعالیه» ای است که خود وی تقریر نموده است. جالب توجه اینکه ملاصدرا همانند فیلسوفان اسلامی متقدم و حتی بیش از آنها عنایت فراوانی به تعریف و معنا کردن فلسفه و حکت دارد. وی در حالی که به منابع متقدم نزدیک می شود و دیدگاههای مختلف در آثار متعددش بحث می نماید و در باب آنها بیش از یک تعریف ارائه می دهد . او در یکی از تعاریف مشهورش حکمت را ابزاری قلمداد کرده که از طریق آن « انسان عالمی عقلی مشابه عالم عینی و همانند نظام کلی وجود می شود [1] در تعریف عامتری از فلسفه در اسفار وی دیدگاههای همه طریقه ها را افلاطون گرفته تا سهرودی منعکس می کند با این بیان که « فلسفه استکمال نفس انسانی است به اندازه ی وسع انسانی به وسیله معرفت به حقایق موجود چنان که فی نفسه هستند و حکم به وجود آنها از طریق برهان [2]و نه با اتکاء به ظن و تقلید می توانی بگویی که فلسفه عبارت است از دادن نظمی عقلی به عالم به اندازه طاقت بشری به منظور حصول تشبه به باریتعالی یکی از برجسته ترین تقریر کنندگان مکتب ملاصدرا در قرن گذشته میرزا مهدی آشتیانی با اظهار نظر شایسته زیر حکمت متعالیه را از مکاتب متقدم فلسفه متمایز کرده است:  « آن (حکمت متعالیه) مستلزم وحدت وجود (توحید الوجود) است بر خلاف فلسفه مشایی که در آ ن تنها وحدت واجب توحید وجود الواجب یافت می شود و نه وحدت وجود.»

اگر تعاریفی که ملاصدرا از حکمت ارائه کرده در کنار تعلیقات شایسته آشتیانی تحلیل شود این نکته آشکار خواهد شد که مفهوم حکمت که در واقع چیزی جز الحکمة المتعالیة نیست معادل خرد یا حکمتی دانسته شود مبتنی بر یک بنیاد کاملاً ما بعد الطبیعی حاصل شده از طریق شهود عقلی که در عین حال در قالبی معقول البته نه راسیونالیستی و با استفاده از ادله ی عقلی ارائه می شود این تعاریف همچنان نشان می دهد که این حکمت با متحقق شدن بلکه با تبدل یافتن وجود این معرفت مرتبط است . به علاوه چنان که تحقیق کامل تری در نوشته های ملاصدرا به عمل آوریم در خواهیم یافت که شیوه های پیشنهاد داده شده برای تحقق این معرفت با دین ارتباط دارند و جز از طریق وحی نمی توان به آن ها دست یافت.

بنابر این سه اصل اساسی هست که حکمت متعالیه بر آنها متکی است اشراق یا شهود عقلی (کشف یا ذوق یا اشراق) دلیل یا برهان عقلی (عقل یا استدلال) و دین یا وحی (شرع یا وحی) با درآمیختن معرفت برگرفته از این منابع است که نظام تلفیقی ملاصدرا حاصل شده است. هدف این نظام تلفیقی هماهنگ کردن معرفتی است که از طریق ابزار زیر برای بشر قابل دسترسی است یعنی عرفان مکتب اشراقی فلسفه عقلی که نزد ملاصدرا با مکتب مشایی یکسان دانسته می شود و علوم دینی از جمله کلام وجوه مشخصه حکمت متعالیه زمانی آشکارتر خواهند شد که با هر یک از این شاخه های علوم سنتی اسلامی مقایسه شوند[3]

آموزه های وی تا اندازه زیادی به آموزه های عرفا به ویژه ابن عربی ، صدرالدین قونوی، عبدالرزاق کاشانی ، داود قیصری و سایر اساتید مکتب ابن عربی مرتبط است. اگر قرار شود که آموزه های وی با آنها مقایسه و مقابله شود می توان گفت که ما بعدالطبیعه عرفانی این اساتید روایت عقلانی شده ای از کشف وشهود آنهاست به ویژه در مورد ابن عربی این ما بعد الطبیعه خود را در قالب بارقه های نورانی متعددی می نمایاند که هر یک از آنها جنبه ای از چشم انداز «واقعیت نهایی» را روشن می کند این بارقه ها را ملاصدرا و نیز تا اندازه خاصی شخصیت هایی همچون قیصری قبل از وی به نوری پایدارتر و با ثبات تر تبدیل کردند. صدرالمتالهین در صدد بود تا تقریر ما بعد الطبیعی نظام مند تری عرضه کند. برهان هایی منطقی تدارک ببیند و جنبه هایی را که اساتید متقدم عرفان به سکوت از آن ها گذشته یا صرفاً به شکل مختصری تحت عنوان موهبتی آسمانی و نتیجه شهودهای روحانی شان اظهار کرده بودند تبیین نماید. مطالب عمده ای وجود ندارد که ملاصدرا در آن موارد همان طور که با برخی آرای مشائیان و اشراقیان مخالفت کرده با آموزه های ابن عربی مخالفت کرده باشد جز شاید در مساله شر و در مساله جبر و اختیار که وی تا حدودی متفاوت با ابن عربی بحث می کند بااین حال وی درباره مطالب متعددی بحث می کند که اگر چه آموزه های ابن عربی و مکتب وی مستلزم آن مطالب است طرفداران آن مکتب جز اندکی درباره شان بحث نکرده اند به یک معنا ملاصدرا هم اساسی نظام مندتر و منطقی تر برای مابعدالطبیعه عرفانی مکتب ابن عربی و هم شرحی بر آثار وی و بسطی در آنها تدارک می بیند. در واقع ملاصدرا علاوه بر اینکه یکی از پیشگامان فلاسفه و حکمای اسلام است باید به عنوان یکی از برجسته ترین شارحان ابن عربی و شاگردانش نیز در نظر گرفته شود.

اگر ما الحکمة‌المتعالیة را با حکمت اشراق سهروردی مقایسه کنیم هم رابطه نزدیکی می یابیم و هم تفاوتهای خاصی که به فهم ما از خود حکمت متعالیه کمک می کند. می توان گفت تصویری آرمانی را که سهروردی از حکیم متاله داشت و برای تحقق بخشیدن به آن تلاش کرده بود ملاصدرا دروجود خودش بسیار کامل تر تحقق بخشید وی در تدارک دیدن مبنایی عقلانی برای معرفتی که از شهود روحانی نشأت می گرفت بسیار موفق تر از سهروردی بود در این جد و جهد وی تا حد زیادی مدیون سهروردی است که اولین کسی بود که در این مسیر گام برداشت اما ملاصدرا این مسیر را تا انتهای آن تعقیب کرد و توانست مسائل بیشتری را از آنچه سهروردی بدان پرداخته بود مورد بررسی قرار دهد و برخی از آنها را تا عمق بیشتری بکاود.

به همین ترتیب نگرش این دو نفر به ابن سینا و فلسفه مشایی کاملا شبیه به هم نبود سهروردی  اگر چه ابن سینا را به خوبی می شناخت و آثار متعدد مهمی همچون تلویحات و مطارحات را نوشته بود که در واقع تدوین مجدد آموزه های ابن سینا بود صراحتاً هم در قصه الغربة‌الغربیة‌و هم در حکمة‌الاشراق به انتقاد از ابن سینا پرداخت [4] اما ملاصدرا با وجود نقادی بسیاری از مطالب فلسفه مشاء‌یکی از شارحان اصلی ابن سینا بود و توانست آموزه های وی را به حکمت متعالیه خود ملحق کند بسیار بیشتر از آن مقداری که سهروردی توانست فلسفه مشایی را با حکمت اشراق وفق دهد. در حالی که نزد سهروردی فلسفه مشایی پایه ای اساسی برای مطالعه حکمت اشراقی بود از نظر ملاصدرا آن فلسفه مولفه ای بود که به شیوه ای ارگانیک به اصل شالوده حکمت متعالیه ملحق می شد.

تا آنجا که به منابع دینی به معنای دقیق کلمه مربوط می شود تمایزی نیز بین آنچه در حکمت متعالیه می یابیم و آنچه در حکمت اشراقی یافت می شود وجود دارد. باز این افتخار نصیب سهروردی شده که اولین فیلسوف مسلمانی باشد که به نقل آیات قرآنی در آثار فلسفی خود بپردازد و در صدد باشد تا معانی آیات وحیانی را با اصول حکمت الهی وفق دهد. اما باز هم ملاصدرا بود که این رویکرد را پیگیری کرد و در به هم در آمیختن متون قرآن کریم و حدیث با تقریرات حکیمانه خود به شیوه ای بی سابقه موفق شد. این تفاوت نیز هست که سهروردی از آیات قرآن و سخنان پیامبر استفاده می کرد در حالی که ملاصدرا علاوه بر قرآن و احادیث نبوی به سخنان و احادیث گردآوری شده در اصول کافی نیز توسل جست علاوه بر این ملاصدرا باید اصالتاً یک مفسر مهم قرآن در ردیف برجسته ترین مفسران در تاریخ اسلام نیز به شمار آورد که این امتیاز بی نظیری برای او در میان فیلسوفان مسلمان است.

هنگامی که به نکات جزئی تری در تفاوت بین ملاصدرا و سهروردی می رسیم در می یابیم که با وجود ارتباط نزدیکشان با یکدیگر حکمت متعالیه در بسیاری مطالب از حکمت اشراقی دور می شود مهمترین اختلاف قطعاً مربوط می شود به تاکید ملاصدرا بر اصالت وجود در مقابل اصالت ماهیتی که سهروردی برگرفته و این اختلافی است که کُربن آن را بنیاد انقلابی می نامد که ملاصدرا در فلسفه اسلامی ایجاد کرده است. این اختلاف خود منجر به اختلافاتی در نگرش پیرامون مساله تعبیر و تحول تشکیک موجودات ، معادشناسی و مانند آن می شود که مقایسه جدی آموزه های ملاصدرا با آموزه های سهروردی این تفاوتها را آشکار می سازد.

دیگر تفاوت بارز بین ملاصدرا و سهروردی مربوط به عالم خیال می شود. در اینجا کافی است که بگوییم سهروردی اولین فیلسوفی بود که اظهار داشت قوه خیال در نفس انسان مستقل از بدن است (تجرد قوه خیال) و از این رو پس از مرگ جسمانی به حیات خود ادامه می دهد اما وی قائل به وجود همتایی عینی و کیهانی برای عالم خیال صغیر نبود در حالی که ملاصدرا به وجود یک عالم خیال کبیر (خیال منفصل) همانند عالم خیال صغیر (خیال متصل) معتقد بود که پیامدهای ژرفی برای حل معضلات مربوط به صیرورت انسان پس از مرگ و معاد به طور کلی داشت.

سرانجام ملاصدرا در طبیعیاتش از نظریات سهروردی فاصله می گیرد و به نظریه ماده و صورت ابن سینا بر می گردد اما در پرتو اصلی حرکت جوهری تعبیری از این آموزه ارائه می دهد که یکی از مشخصه های اساسی حکمت متعالیه است. این اصل ملاصدرا را به تعبیری از ابعاد مختلف طبیعیات و نیز معادشناسی رهنمون می شود.

که با تعبیر حکمت اشراقی از این ابعاد متفاوت است هر چند که در اینجا نیز همچون سایر حوزه ها آشکار است که ملاصدرا مدیون سهروردی است حتی مطالعه ای بسیار اجمالی و گذرا در آموزه های این دو استاد نمایان خواهد ساخت که اگر سهروردی نبود تا زمینه را برای ملاصدرا مهیا سازد ملاصدرایی پدید نمی آمد همین گونه چنان که ملاصدرا در زمره مهمترین مفسران و شارحان ابن عربی شمرده می شود در مورد سهروردی نیز چنین است در واقع ملاصدرا همراه با محمد شهرزوری و قطب الدین شیرازی در زمره برجسته ترین شارحان و تقریر کنندگان حکمت اشراقی به شمار می آید شارحی که در حالی که بر آثار استاد اشراق شرح می نویسد حکمت اشراقی را در جهت خاصی بسط می دهد و از آن شالوده ای برای حکمت متعالیه خویش می سازد.

وقتی به ابن سینا و فلسفه مشایی بازگردیم دوباره می بینیم که حکمت متعالیه ملاصدرا تا حدود زیادی مرهون مکتب مشایی و به ویژه خود ابن سیناست اما در عین حال در برخی مطالب اساسی راهش را از این مکتب جدا می کند. ملاصدرا خود استاد اندیشه ی مشایی بود و شرح الهدایة‌وی که تقریری از فلسفه مشایی است قرنها به عنوان متن معتبری برای محصلات مکتب فکری ابن سینا در مناطق شرقی جهان اسلام مورد استفاده قرار می گرفت [5] علاوه بر این ملاصدرا درزمره عمیق ترین و دقیق ترین شارحان ابن سیناست و تعلیقات وی بر شفاء شاید بهترین حاشیه ای است که تا به حال در باب بخشهای مابعد الطبیعی این اثر جاویدان نوشته شده است. اما  با وجود دین عمیق حکمت متعالیه به مکتب مشایی اختلاف های اساسی میان آنها وجود دارد که در اینجا به برخی از مهمترین آنها اشاره می شود.

اختلاف بنیادی بین آموزه های ملاصدرا و ابن سینا را می توان در شیوه های مختلفی که هر یک در بحث از وجود شناسی در پیش می گرفتند جست و جو کرد ملاصدرا وجود را واقعیتی مشکک که وحدتش را علی رغم تشکیکش از دست نمی دهد تصور می کند در حالی که ابن سینا اگر چه به اصالت وجود در هر موجودی اعتراف می کند. معتقد است که وجود هر موجودی متفاوت از وجود موجودات دیگر است علاوه بر این ابن سینا صیرورت را فرآیندی خارجی که صرفاً در اعراض اشیاء موثر است می انگارد و از این روست که حرکت جوهری را که شالوده ای برای حکمت متعالیه است انکار می کند « ناآرامی وجودی» تعبیری که کربن از این آموزه ملاصدرا کرده است از نگرش ابن سینا به عالم غایب است.

انکار حرکت جوهری و نیز تشکیک وجود ابن سینا را به انکار مثل افلاطونی و سلسله مراتب طولی و عرضی رب النوعها و عقول مجرد که بخش مهمی از آموزه های سهروردی و ملاصدرا را تشکیل می هد واداشته است علاوه بر این ابن سینا امکان « اتحاد عاقل و معقول»‌را انکار می کند که بازهم به دلیل انکار حرکت جوهری از سوی اوست.

ملاصدرا بر این باور است که «عشق» اصلی است که در شریانهای عالم سریان و در همه مراتب هستی وجود دارد. این آموزه را زوزانه از نوشته های ابن سینا غایب نیست چنان که آن را مثلا در رساله فی العشق مشهور وی می بینیم اما او هیچ جا نه برهان مناسبی برای این اصل تدارک می بیند و نه آن را به صورت ارگانیک در ما بعدالطبیعه اش جای می دهد.

انکار اصل حرکت جوهری از جانب ابن سینا و اصرار ملاصدرا بر آن دو استاد را واداشته که در معضلات مربوط به قدم افلاک و هیولا یعنی کل معضله حدوث و قدم عالم و نیز مساله نحوه رشد نبانات و حیوانات به نحو کاملاً متفاوتی بحث کنند. این مطلب موجب بروز اختلافاتی بین آنها در مسائل مربوط به جهان شناسی و طبیعیات شده است.

همچنین در علم النفس تفاوتهایی اساسی بین این دو وجود دارد که شاید مشهورتر از تفاوتهای موجود در همه شاخه های دیگر فلسفه سنتی باشد. ابن سینا راجع به علم النفس به عنوان شاخه ای از فلسفه طبیعی (طبیعیات) بحث می کند و عمدتاً دلمشغول توصیف قوای نفس است. ملاصدرا برعکس از علم النفس به عنوان شاخه ای از مابعدالطبیعه (الهیات) بحث می کند و به طور مفصل به نحوی که در فلسفه اسلامی بی نظیر است به خاستگاه رشد صیرورت پس از مرگ و کمال غایی نفس می پردازد بین آنها حتی اختلاف نظرهایی در باب خود قوای نفس و نحوه ی ارتباط نفس با قوای درونی و بیرونی وجود دارد.

مشخصه هایی که حکمت متعالیه را از علوم نقلی و کلام متمایز می سازد از همه مشهودتر و آشکارتر است . در حوزه علوم دینی حکمت متعالیه آنها را کاملاً می پذیرد و آموزه های آنها را تکرار می کند اما همواره می کوشد تا معنای باطنی شان را روشن سازد . مثلاً ملاصدرا در تفاسیر قرآنی اش که بخش مهمی از حکمت متعالیه را تشکیل می دهد همه اصول تفسیری مفسران متقدم را تکرار می کند، و به آنها تفسیر رازورزانه و هرمنوتیکی (تأویل ) را نیز می افزاید در حوزه فقه و مطالعه شریعت هر چند که ملاصدرا اثر مستقلی ننوشت اما در ارجاعات مکررش به این عوالم هدفش همواره استخراج معانی باطنی آن ها بود. این مطلب مخصوصاً در مورد عبادات صادق است که می کوشد تا معانی را زورزانه ی احکام و اعمال عبادی روزانه را تحت سرفصلی که به عنوان اسرار عبادت شناخته شده تقریر کند.

این کار را شاگردان بی واسطه و با واسطه اش از ملامحسن فیض کاشانی و قاضی سعید قمی گرفته تا حاج ملاهادی سبزواری ادامه دادند. یکی از ویژگیهای برجسته حکمت متعالیه این است که بر خلاف فلسفه اسلامی متقدم وهمانند عرفان [6] دلمشغول معانی باطنی اعمال عبادی ملموس و مفصل مندرج در عبادات اسلامی است در حالی که فیلسوفان اسلامی متقدم همچون ابن سینا به سبکی عامتر به بحث از معنای عبادات می پرداختند.

وقتی که از کلام بحث می شود باید گفت ملاصدرا و پیروانش با اینکه در این علم دستی داشتند با شیوه ها و رویکردهای آن مخالفت می کردند. [7] حکمت متعالیه از این نظر شبیه به کلام است که همه معضلاتی را که علم کلام به آنها دلمشغولی دارد مورد توجه قرار می دهد در حالی که فیلسوفان اسلامی متقدم به برخی از معضلات الهیاتی و دینی کلام توجهی نمی کردند اما تفاوت حکمت متعالیه با کلام در این است که ملاصدرا و شاگردانش متکلمان را واجد صلاحیت برای حل بسیاری از معضلاتی که خود آنها طرح کرده بودند نمی دانستند آنها مخصوصاً با جبرگرایی voluntarism متکلمان که یک ویژگی برجسته مکتب اشعری بود مخالف بودند حکمت متعالیه معضلاتی را که در کلام موردبحث قرار می گیرد به شیوه ای حل می کند که بیشتر با سخن گفتن مابعدالطبیعی تناسب دارد تا سخن گفتن کلامی و با شیوه های رایج در علم کلام بسیار متفاوت است.

در خاتمه می توانیم مطالب فوق را چنین جمع بندی کنیم که حکمت متعالیه چشم انداز جدیدی در حیات عقلی اسلامی است که بر تلفیق و یکپارچه سازی تقریباً همه مکاتب متقدم اندیشه اسلامی مبتنی می باشد و نیز مکتبی است که در آن اعتقادات و حیانی حقایق دریافت شده از طریق کشف و شهود روحانی و الزامات موشکافانه ی منطق و برهان عقلی به صورت امر واحد و یکپارچه ای در آمده اند.

این نکته آموزه ای است که آن را تنها با مراجعه به اندیشه ی مکاتب پیش از آن می توان کاملاً دریافت . با این حال این مکتب ویژگیهای صریح خودش را دارد از جمله جدا کردن مباحث مابعدالطبیعه و علم النفس از طبیعیات و برقرار ساختن تمایز آشکار بین ما بعدالطبیعه و علم نفس از طبیعیات و برقرار ساختن تمایز آشکار بین ما بعدالطبیعه عمومی (الامور العامة) و خداشناسی استدلالی (الامور الخاصة) این ویژگیها به جنبه های بنیادی محتوای مابعدالطبیعی حکمت متعالیه نیز ارتباط دارند در حکمت متعالیه همچون هر مکتب فکری سنتی اصیلی همان حقایق مابعدالطبیعی ای را می یابیم که همیشه بوده و همواره خواهد بود؛ اما در قالبی ارائه شده که جدید است چرا که نگرش جدیدی به واقعیت سرچشمه گرفته است. همچنین در فرآیند تولید این مکتب شاهد اطلاق حقایقی جاودانه بر اوضاع و احوال و نیازهای جدید در برهه خاصی از حیات یک سنت پویا هستیم که از طریق خلاقیتی تمام عیار انجام می شود.این فرآیند موجب پیدایش مکتبی شد که دفعتاً هم جدید است و هم در تداوم سنتی قرار دارد که از آن نشات گرفته است. « حکمت متعالیه» شاخه جدیدی از درخت اندیشه ورزی اسلامی است به قصد آماده شدن در مقابل نیازهای فکری بخش خاصی از جامعه اسلامی در برهه خاصی از زمان و دوره ای از تاریخ که تا زمان ما تداوم یافته است.

این مکتب به عرصه وجود آمد تا ضامن تداوم حیات فکری این سنت در دوره جدید وجود تاریخی اش و تعبیر جدید دیگری در تاریخ بشر از فلسفه یا خرد جاودانی و جهان شمول باشد ؛ یعنی همان Sophia per Ennis که حکمای اسلامی به آن تحت عنوان « الحکمة‌الخالدة» یا در روایت فارسی «جاویدان خرد» اشاره کرده اند.

برگرفته از کتاب « صدرالمتالهین شیرازی و حکمت متعالیه» چاپ دفتر پژوهش و نشر سهروردی

  منبع : برگرفته از سایت ای رسانه به نشانی : http://www.e-resaneh.com/Persian/Andisheh/hekmat%20motealiye%20chist.htm

 

حکمت متعالیه بطورخلاصه ازمنبعی دیگر

حکمت متعالیه، مکتب ملاصدرا است که بر پایهٔ «وجود» و تمایز آن از «ماهیت» استوار است. پس از وی این مکتب توسط علمای مسلمان پرورده شد. پیش از ملاصدرا فیلسوفان قادر به فهم تفاوت این دو نبودند، اما ملاصدرا مرز این دو مفهوم را به خوبی روشن نمود.[نیازمند منبع]

چیستی

بنابر دیدگاه او، بدیهی‌ترین مسئلهٔ جهان، مسئلهٔ وجود یا هستی است که ما با علم حضوری و دریافت درونی خود آن را درک کرده و نیازی به اثبات آن نداریم. اما ماهیت یا سرشت آن چیزی است که سبب گوناگونی و تکثر پدیده‌ها می‌شود و به هر وجود قالبی ویژه می‌بخشد. همهٔ پدیده‌های جهان در یک اصل مشترکند که همان «وجود» نام دارد و وجود یگانه است زیرا از هستی‌بخش (یعنی خداوند یگانه) سرچشمه گرفته، اما ویژگی‌های هر یک از این پدیده‌ها از تفاوت میان ذات و ماهیت آن‌ها حکایت دارد. برابر این دیدگاه، اصل بر وجود اشیاء است و ماهیت معلول وجود به شمار می‌آید.
ملاصدرا در مخالفت با استادش میرداماد که خود پیرو سهروردی بود، مدعی شد که «وجود» امری حقیقی است و ماهیت امری اعتباری.ملا صدرا درباره حرکت نیز نظریه جدیدی عرضه کرد که به حرکت جوهری مشهور است. تا قبل از آن تمامی فلاسفه مسلمان معتقد به وجود حرکت در مقولات نه گانه عرض بودند و حرکت را در جوهر محال می‌دانستند. اما ملاصدرا معتقد به حرکت در جوهر نیز بود و موفق شد چهار جریان فکری اسلامی یعنی کلام، عرفان، فلسفه افلاطون و فلسفه ارسطو را در یک نقطه گرد آورد و نظام فلسفی جدید و مستقلی به وجود آورد.[۱]

پانویس

1.      ↑ محمدرضا فشاهی، ارسطوی بغداد، از عقل یونانی به وحی قرآنی، انتشارات کاروان، ۱۳۸۰، ص ۴۷

‎‎منبع

·         پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد حکمت اسلامی صدرا

منبع : برگرفته ازسایت ویکی پدیا به نشانی : http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA_%D9%85%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%87

منبع : تک بیست          www.t-a-k-2-0.sub.ir رفتن به بالای صفحه