برآستان جانان گر ســــر توان نهادن ........ گلبانگ سربلندی برآسمــــان توان زد

وهابیت - Atyabi Weblog/وب نگاری اطیابی
X
تبلیغات
رایتل

وهّابیّت 

وهابیت دیدگاه جدیدی در مذهب سنی حنبلی است که بنیانگذار آن محمد بن عبدالوهاب[۱] (۱۰۸۲-۱۱۷۰ ه.خ، ۱۱۱۵-۱۲۰۶ ه.ق، ۱۷۰۳-۱۷۹۱ میلادی) از علمای سنی عربستان سعودی است. وی خود پیرو ابن تیمیه بود و با ایدئولوژی‌های شیعه و تصوف و... آن زمان به مخالفت برخاست. محمد عبدالوهاب تنها به حدیث و قرآن اعتقاد داشت و واسطه کردن شخص و بندگان خدا را کفر به خدا و شرک مطلق می‌دانست.

محمد بن عبدالوهاب در سال ۱۰۸۲ ه.خ (۱۱۱۵ ه.ق) در عونیه نجد متولد شد و در دمشق به تحصیل پرداخت و از علماء حنبلی آراء ابن تیمیه متوفی در سال۷۰۶ ه.خ (۷۲۸ ه.ق) و ابن قیم الجوزیه شاگرد او متوفی در سال۷۲۸ ه.خ(۷۵۱ ه.ق) را آموخت. محمدابن عبدالوهاب به بغداد و بصره مسافرت کرد و مذهب حنبلی را تکمیل کرد و در بازگشت، محمد بن سعود را که بر قبائل عتوب و عنزه امارت داشت به وهابیت دعوت کرد. و او نیز این عقیده را پذیرفت و افکار محمد بن عبدالوهاب را شعار حکومت خود کرد و برای نشر آن با شهرهای مجاور خود پیکارها کرد و مرکز حکومت خود را درعیه قرار داد، در آنزمان حاکمان ومردم ریاض از دعوت او سرپیچیدند و دهام بن دواس امیر ریاض با ابن سعود سالها پیکار کرد تا عاقبت مغلوب شد و حکومت ریاض به ابن سعود رسید. پس از ابن سعود، پسرش عبدالعزیز بن سعود به امارت رسید. او نیز برای نشر آئین وهابیت کوششها و جنگها کرد. در سال۱۱۷۹ ه.خ (۱۲۱۵ ه.ق) پانزده هزار تن از وهابیون برای پاک کردن شهر کربلا از آنچه «نمادهای شرک» می‌نامیدند به شهر کربلا حمله کرده و خزینه و حرم حسین پسر علی(ع) را بکلی تخریب کردند.[نیازمند منبع] چون این خبر منتشر شد فتحعلیشاه قاجار، پادشاه وقت ایران، صد هزار لشگر فراهم کرد و سلیمان پاشا والی بغداد نیز لشگری جدا برانگیخت که با لشکر وهابیون در صحرای نجد رزم کنند لکن در ایران جنگ روسیه پیش آمد و در عراق جنگ کردها برای برپایی کشور مستقل خودشان برپا شد و بدین صورت تفکر وهابیت به شکلی قدرتمند ظهور کرد.

بنابر روایات شیعیان، افکار محمد بن عبدالوهاب منجر به نزاع‌های خونینی در عراق و کشته شدن هزاران نفر از شیعیان در شهرهای شیعه نشین عراق و طائف و همچنین در میان مناطق صوفیه کردستان عراق و ترکیه شد.

وهابیت در ۵۰ سال گذشته مذهب درباری سعودی بوده‌است، اما گروهی تندرو از این میان بنام القاعده و سلفی‌های تکفیری (سلفی جهادی) ظهور نموده و باعث انشعاب در مکتب وهابیت شده‌اند.[نیازمند منبع]

علمای بزرگ وهابی مانند ابن جبرین شیعیان را رافضی مینامند و قتل آنان را مباح می‌دانند. تشیع را به مراتب بدتر از سایر ادیان می‌دانند و مال و جان آنان را حلال می‌دانند. این فتواها باعث کشته شدن هزاران زن و مرد و حتی کودک شیعه مذهب در کشورهای عراق و افغانستان و ایران (زاهدان) شد.

منابع

  1. http://saaid.net/monawein/en/1.htm

‎‎

منبع : سایت ویکیپدیا به نشانی : http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AA

 

شناخت معرفتی وهابیّت 

1. وهابیت، یعنی تبدیل اهل سنت به یک مکتب، یا به عبارتی سنی ایسم که سعی می کند، براساس آموزه های اهل سنت مکتبی بنا کند که در مسائل درونی و برونی انسان نظریه سازی کند ومثل همه مکاتب، دارای یک سیر تاریخی در مفهوم سازی است که یافتن ریشه های تاریخی و جغرافیای این مکتب بسیار ضروری است.

2. مکان و فضا و جغرافیای این مکتب عربستان است و این جغرافیای فرهنگی سخت بر چارچوب معرفتی این مکتب تأثیرگذاشت. عربستان یک کشور پهناور صحرایی است که فضای انتزاعی در آن راه ندارد و فضای حس گرا و احساس گرا بر آن حاکم است. به همین دلیل دانش حاکم بر شبه جزیره عربستان ادبیات است.

3. روشنفکری قرن نوزدهم عربستان تحت الحمایه انگلستان به باز تولید فرهنگ عربستانی در قالب دین اهل سنت، پرداخته است و روش شناسی این بازتولید در قالب تحویل و تقلیل تسنن به دین یهود انجام پذیرفته (پروستانتیزم اسلامی تسننی) با قوالب تفسیر بنیادگرایی یهودی برای تفسیر اسلامی سنی به کار برده شده است (مانند تفسیر یهود تشیع در قالب بهائیت در قرن نوزدهم که پروتستانیزم شیعی نام دارد.)

4. به همین دلیل، وهابیت در نقاطی رشد می کند که حالت قبائلی و صحرایی داشته باشد؛ مثل پاکستان و افغانستان، چون فقط در این فضاهای سنتی است که قدرت باز سازی و بازتولید خود را دارد و در فضاهای شهری و یا غیر قبائلی رشدی ندارد.

5. وهابیت چون بیابان گرایی را محور جغرافیای فرهنگی خود قرار می دهد، بر فرهنگ شهری می تازد و این را با شعار زهد و سادگی و غیره عجین می کند که بعد مذهبی به آن می بخشد، ولی در قالب نظریه ابن خلدون که همین کوچ نشینان بریک جانشینان را ترسیم می کند، می گنجد.

6. زمینه ساز حکومت پادشاهی عربستان، همین وهابیت است، چون فضای سیاسی ترسیم شونده توسط وهابیت، همان پادشاهی است که براساس امیری و امرایی بیابانگردی بنا می شود. زیرا تصلب گرفته شده از یهودیت با پادشاهی همگون و همنوا است؛ چنان که در تورات آمده است.

7. وهابیت یک نوع سکولاریسم زهدگرا را در بطن خود دارد؛ پس هرگونه معنای فرامادی حاکم بر زندگی دنیوی را نفی می کند و فقط زهد را ترویج می نماید و یک زهد خشک و مناسکی را حاکم می کند؛ پس با هرگونه ولایت و عرفان مخالفت کرده، نوک مخالفت را متوجه هرگونه معناگرایی غیردنیوی به عنوان شرک کرده، نوعی توحیدگرایی غیرمعناگرا را ترویج می کند.

8. مخالفت با شیعه و تشیع در همین قالب است، چون شیعه یک توحیدی ولایت مدار و معناگرا دارد که تار و پود زندگی دنیوی و اخروی را می پوشاند. وهابیت معناگرایی استدامه یافته از دنیا تا آخرت را نفی می کند و فقط به آخرت عملگرای قیامتی اعتقاد دارد؛ به همین دلیل باید گفت که این مکتب به نوعی خشونت عملگرا و زندگی خصوصی و عمومی معتقد است و اگر شکل حکومتی به خود بگیرد، حکومتی بسیار خشن خواهد بود.

9. پارادایم اسلامی یا الگوی تاریخی آن براساس خلیفه دوم شکل می گیرد که اسلامی مختص به او است. شناخت این نوع تفسیر در تاریخ اسلام می تواند ما را به شناخت معرفتی وهابیت برساند و فرق آن با تفسیر دیگر خلفای راشدین و بطور خاص با امام علی(ع) می تواند نقاط برخورد وهابیت با شیعه را بیان کند.

10. وهابیت پس از انقلاب اسلامی ایران بازسازی فکری و معنوی خود را آغاز کرد؛ چرا که نوعی واماندگی فکری و ساختاری را در جهت بخشیدن معنوی و اسلامی به جهان امروز احساس کردند و همان مذهب مورد غضب آنها، موفق به راندن غربی ها از لبنان و دیگر کشورهای اسلامی شد. پس دست به یک سری خشونت های جهانی علیه کشورهای غربی و به طور خاص، امریکا زد که البته آنها نیز از این خشونت گرایی سخت استفاده کردند که روند آن تا حال هم ادامه دارد.

منبع : سایت حوزه به نشانی : http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?Id=26662&PageNum=1

 

خاطرات مستر همفر(۱)

وهابیت چگونه شکل گرفت؟ 

مدتها بود که دولت بریتانیای کبیر، به موضوع نگهداری مستعمرات و پابرجایی امپراطوری عظیم خود می اندیشید، اکنون وسعت این امپراطوری، تا بدان جا رسیده که منظره طلوع و غروب خورشید را در دریاهای آن می توان دید. با اینهمه، جزیره بریتانیا در مقایسه با مستعمرات بیشمارش، مانند سرزمینهای هند، چین، کشورهای خاورمیانه و نقاط دیگر، بسیار کوچک بنظر می رسد.

از سوی دیگر، استعمار انگلیس در همگی این سرزمینها یکسان نیست و در بعضی ممالک ظاهرا اداره امور در دست مردم آنجاست، اما سیاست فعال مستعمراتی بصورت کامل در آن نقاط اعمال می شود و چیزی نمانده که استقلال ظاهری این کشورها نیز نابود شود و از هر جهت تابع بریتانیا گردند. بنابراین بر ما لازم است که در چگونگی اداره مستعمرات خود دوباره اندیشه کنیم و مخصوصا به دو نکته توجه لازم را مبذول داریم:

۱ – اتخاذ تدابیری به منظور تحکیم نفوذ دولت امپراطوری انگلیس در مناطقی که اکنون بصورت کامل مستعمره این کشورند.

۲ – تنظیم برنامه هایی برای به چنگ آوردن و در اختیار گرفتن سرزمینهایی که هنوز در دام استعمار نیفتاده اند.

وزارت مستعمرات انگلیس برای اجرای برنامه های مذکور احساس ضرورت می کند تا به هر یک از این مناطق، اعم از مستعمره یا نیمه مستعمره هیأتهایی برای جاسوسی و کسب اطلاعات لازم گسیل دارد. خوشبختانه مرا هم که از ابتدای اشتغالم در وزارت مستعمرات، وظیفه خود را بخوبی انجام داده ام و مخصوصا در مأموریت رسیدگی به امور «شرکت هند شرقی» که ظاهراً مسئله ای بازرگانی، و در باطن جاسوسی بود و به منظور شناخت راههای گوناگون نفوذ و سیطره کامل در سرزمین هند و دستیابی به تصرف شبه قاره صورت گرفت، به سبب خوش خدمتیهایم در وزارتخانه موقعیت خوبی داشتم.

در آن زمان دولت انگلیس خیالش از هندوستان آسوده بود زیرا کشمکشهای قومی و نژادی و اختلافات دینی و فرهنگی فرصت شورش علیه سیطره و نفوذ انگلیس را به ساکنان شبه قاره نمی داد. در سرزمین چین نیز وضع بر این منوال بود و از سوی پیروان بودا و کنفوسیوس که دینهایی مرده بودند خطری انگلیس را تهدید نمی کرد و بعید بنظر می رسید که مردم چین و هند با آنهمه اختلافات بنیادی که با هم داشتند، در فکر استقلال و آزادی خود باشند زیرا چیزی که در این نقاط مطرح نبود، اندیشیدن به زندگی و آزادی بود. آسودگی خاطر دولت بریتانیا از آرامش سیاسی این دو منطقه پهناور مانع آن نگردیده بود که تحولات آینده به هر صورت مورد توجه قرار نگیرد. پس چنین بنظر رسید که تدابیری برای جلوگیری از هرگونه تحولی در مسیر بیداری این ملتها اندیشیده شود این تدابیر به صورت برنامه های درازمدت گسترش سراسری تفرقه و جهل فقر و بیماری در این سرزمینها تنظیم و اجرا گردید. در تحمیل این بلایا و بدبختیها به مردم این مناطق، ما این ضرب المثل کهن بودایی را دستور کار خود قرار دادیم:

«بیمار را به حال خود گذار و شکیبایی را از دست مده، سرانجام دوا را با همه تلخی دوست خواهد داشت».

ما با وجودی که با بیمار دیگری یعنی دولت عثمانی، چندین قرارداد به سود خود امضا کرده بودیم، اما پیش بینی کارشناسان وزارت مستعمرات آن بود که این امپراطوری در کمتر از یک قرن، بکلی سقوط خواهد کرد. ما همچنین با دولت ایران قراردادهای سری متعددی امضا کرده بودیم و جاسوسها و ماموران ما در ممالک اسلامی زیر نفوذ عثمانیها و در ایران همچنان به کار خود سرگرم بودند و با اینکه در راه هدفهای دولت انگلیس، موفقیتهایی بدست آورده بودند و در ترویج فساد اداری و رشوه خواری و تهیه وسایل خوشگذرانی پادشاهان با زیبارویان تا حدودی بنیان این حکومتها را بیش از پیش متزلزل ساخته بودند، اما بدلائلی که اشاره خواهیم کرد از نتایج ضعف حکومتهای عثمانی و ایران به سود خود چندان مطمئن نبودیم، مهمترین دلائل عبارت بودند از:

۱. نفوذ معنوی اسلام در مردم این نواحی، که از نیرومندی و ثبات کامل برخوردار بود و می توان گفت یک مسلمان عادی از نظر مبانی اعتقادی، با یک کشیش مسیحی رقابت می کرد. اینان به هیچ عنوانی دست از دین خود برنمی داشتند. در بین مسلمانان، پیروان مذهب تشیع که در سرزمین ایران حکومت دارند از حیث عقیده و ایمان استوارتر و طبعاً خطرناک ترند.

شیعیان،‌مسیحیان را بکلی کافر و نجس می دانند. به پندار شیعه یک فرد مسیحی مدفوع متعفنی است که هر مسلمان باید آنرا از میان بردارد. یکبار از مسلمان شیعه ای پرسیدم:

«چرا به نصاری به چشم حقارت و ناپاکی می نگرید، با وجودی که خدا و پیامبر و معاد را باور دارند؟»

جواب داد:

«محمد(ص) پیامبری دانا و حکیم بود و می خواست با این نسبتها کافران را در تنگنا قرار دهد تا به قبول دین اسلام مجبور شوند و به خدا رو آورند. در قلمرو سیاست نیز، هرگاه دولتها از ناحیه فرد یا گروهی خطری حس کنند با مخالفان سخت گیری می کنند و آنانرا منزوی می سازند تا سرانجام دست از مخالفت بردارند و سر تسلیم فرود آورند، منظور از نجس بودن مسیحیان ناپاکی معنوی آنهاست نه ظاهری و این نسبت مخصوص پیروان مسیح نیست بلکه زرتشتیها نیز که نژاداً ایرانی اند در منطق اسلام نجس تلقی می شوند».

به او گفتم:

«بسیار خوب! اما آخر مسیحیان خدا و پیامبر و رستاخیز را باور دارند».

گفت:

«به دو دلیل ما آنها را کافر و نجس می دانیم: نخست اینکه پیامبر اسلام، حضرت محمد(ص) را قبول ندارند و می گویند محمد دروغگوست. ما هم در جواب می گوییم شما ناپاک و آلوده اید و این نسبت بر بنیان عقل است:«آنکه تو را آزار دهد، او را آزار ده!» دوم اینکه، مسیحیان به پیامبران مرسل، نسبتهای دروغ می دهند که گناهی بزرگ است و اهانتی است بدیشان مثلاً می گویند: عیسی شراب می خورد او به لعنت خدا گرفتار آمد و به صلیب آویخته شد».

از این حرف برآشفتم و بدو گفتم:«مسیحیان هرگز چنین نگویند» گفت:«تو خبر نداری، این تهمتها را در کتاب مقدس بر او وارد ساخته اند» او دیگر چیزی نگفت و من مطمئن بودم که دروغ می گوید، گرچه شنیده بودم که بعضیها نسبت دروغگویی به محمد پیامبر اسلام داده اند. با اینهمه قصد گفتگوی بیشتر با او نداشتم، می ترسیدم شایعاتی در مورد هویت راستینم بر سر زبانها افتد، زیرا در کسوت مسلمانی بودم و از فرو افتادن در تنگناها دوری می جستم.

۲. دین اسلام بنا بر سوابق تاریخی، دین زندگی و سیادت و آزادگی است و پیروان راستین اسلام به آسانی، تن به اسارت و بندگی نمی دهند. غرور عظمت های گذشته به گونه ای بر وجودشان حاکم است که حتی در این دوران ناتوانی و فتور هم دست از آن برنمی دارند. ما قادر نیستیم که به تفسیر خودسرانه تاریخ اسلام بپردازیم و مسلمین را هشدار دهیم که پیروزی، عظمت و افتخارات گذشته در شرایط و مقتضیات آن روزگار پدید آمده و امروز شرایط تازه ای جای آنرا گرفته است و بازگشت به روزگار گذشته میسر نیست.

۳. ما از هوشیاری، دوراندیشی و تحریکات حکومتهای ایران و عثمانی در امان نبودیم و هرآن ممکن بود از نقشه های استعماری ما با خبر شوند و همه را نقش برآب سازند. این دو حکومت بدانگونه که اشارت رفت، در نهایت ضعف بودند و تنها در مراکز فرمانروایی خود نفوذی داشتند و فقط در آنجا امکان داشت پول و اسلحه تهیه کنند. به هر حال این انکار سبب ناراحتی و عدم اطمینان به موفقیتهای آینده بود.

۴. علمای اسلام نیز سبب نگرانی ما بودند، مفتیان الازهر و مراجع تشیع در ایران و عراق، هر کدام چون مانع بزرگی در برابر مقاصد استعماری ما جلوه می کردند، این علما کوچکترین وقوفی از تمدن و علم جدید و اوضاع و احوال امروز نداشتند و تنها موضوع مورد توجهشان آماده شدن برای بهشت بود، بهشتی که قرآن به ایشان وعده داده بود. آنقدر تعصب می ورزیدند که ذره ای حاضر به عقب نشینی از مواضع خود نبودند. توده های وسیع مردم، پادشاهان و فرمانروایان همگی مانند موشی که از گربه بترسد از علما می ترسیدند. اهل سنت به قدر پیروان تشیع، از علمای خود وحشت نداشتند و می بینیم که در قلمرو عثمانیها، میان سلطان و شیخ اسلام همیشه روابط حسنه ای برقرار بوده و نفوذ معنوی علما تقریباً به نفوذ سیاسی حکام پهلو می زده است. اما در بلاد شیعه، مردم به علمای خود بیشتر از پادشاهان علاقه مند بودند، ارادت به علمای دین، ارادتی بی شائبه بود، ولی برای پادشاهان و حکام چندان اهمیت و اعتباری قائل نبودند. به هر صورت این تفاوت دید شیعه و سنی در ارج نهادن به عالمان و پادشاهان چیزی از نگرانی وزارت مستعمرات و هیأت حاکمه انگلیس نمی کاست.

ما مکرر با این ممالک، برای رسیدن به راه حل دشواریهای پیچیده فیمابین به گفتگو نشسته ایم، ولی تقریبا همیشه گفتگوهای ما در فضایی از بدگمانی صورت گرفته و در برابر خود جز بن بست نیافته ایم. گزارشها و نامه های جاسوسان و عمال سیاسی ما هم، مانند نتیجه مذاکرات، چندان امیدوارکننده نبوده است. با اینهمه نومیدی به دل راه نمی دهیم زیرا از روحیه خوب و شکیبایی بسیار بهره مندیم.

بیاد دارم یک بار وزیر مستعمرات با یکی از کشیشهای مشهور لندن و عده ای از کارشناسان دینی که مجموعاً تعدادشان به بیست نفر می رسید جلسه ای تشکیل داد و سه ساعت طول کشید و چون هیچگونه نتیجه ای حاصل نشد کشیش حاضران را مخاطب قرار داده گفت:

«از جا درنروید و شکیبایی را از دست ندهید، مسیحیت پس از سیصد سال رنج و دربدری و پس از شهادت عیسی و پیروانش توانست عالمگیر شود. چه بسا عیسی در آینده، نظر عنایتی به سوی ما افکند که پس از سیصد سال دیگر، کافران را بیرون کنیم. پس برماست که خود را به سلاح ایمان محکم و شکیبایی پایدار بیاراییم و به کلیه ادوات و وسایلی که برای تسلط و پیروزی ودر نتیجه انتشار مسیحیت در مراکز مسلمین ضروری است مجهز شویم. حال ممکن است پس از قرنها به نتیجه برسیم، چه اشکال دارد! پدران برای کودکان خود می کارند».

بار دیگر در وزارت مستعمرات کنفرانسی از نمایندگان عالی رتبه بریتانیا، فرانسه، روسیه تشکیل شد. اعضای کنفرانس عبارت بودند از هیأتهای سیاسی، رجال دین و شخصیتهای مشهور دیگر. از حسن اتفاق، من نیز به این کنفرانس به سبب رابطه نزدیکی که با وزیر داشتم، دعوت شده بودم. موضوع بحث چگونگی استعمار ممالک اسلامی بود و دشواریهایی که در این راه وجود داشت.

شرکت کنندگان راههای در هم شکستن نیروهای مسلمین و ایجاد نفاق و تفرقه در میان آنها را بررسی می کردند. تزلزل در ایمان آنها مورد گفتگو قرار گرفت و بعضی بر این باور بودند که می توان مسلمین جهان را همانگونه که اسپانیا پس از چند قرن به آغوش مسیحیت بازگشت، به راه راست هدایت نمود. مگر ابتدا مسلمانان وحشی آنجا را نگشودند؟ نتایج کنفرانس چندان درخشان نبود. من آنچه را که در این کنفرانس اتفاق افتاد در کتاب «بسوی ملکوت مسیح» آورده ام.

طبعاً دشوار است ریشه های درخت تناوری را که از شرق تا غرب کره زمین امتداد دارد به آسانی قطع نمود. در عین حال باید به هر قیمتی شده این دشواریها را تحمل کنیم زیرا آیین مسیحت در صورتی پیروز خواهد شد که در سراسر عالم انتشار یابد. عیسی پیروان صدیق خود را به چنین جهانگشایی بشارت داده است. پیروزی محمد(ص) ناشی از شرایط تاریخی و اجتماعی عصر او بود. انحطاط امپراطوریهای شرق و غرب، ایران و رم، سبب پیروزی محمد(ص) در زمان کوتاهی گردید و مسلمین، آن امپراطوریهای عظیم را در هم شکستند. اکنون شرایط تاریخی درست نقطه مقابل شرایط صدر اسلام است. کشورهای اسلامی به سرعت راه انحطاط می پویند. بالعکس ممالک عیسوی رو به ترقی و تکامل می روند. زمان آن فرا رسیده که مسیحیان انتقام خود را از مسلمانان بگیرند و آنچه را که از دست داده اند فرا چنگ آورند. اینک نیرومندترین دولت مسیحی زمان بریتانیای کبیر است که در عرصه جهان خودنمایی می کند و بر آن سر است که رهبری پیکار با ممالک اسلامی را بر عهده گیرد.

خاطرات مستر همفر(۲)

وهابیت چگونه شکل گرفت؟

در سال۱۷۱۰ میلادی، وزارت مستعمرات انگلستان، مرا مأمور جاسوسی به کشورهای مصر، عراق،ایران،حجاز و استانبول مرکز خلافت عثمانی نمود. مأموریتت من جمع آوری اطلاعات کافی به منظور جستجوی راههای در هم شکستن مسلمانان و نفوذ استعماری در ممالک اسلامی بود. همزمان با من، نه نفر جاسوس دیگر از بهترین و ورزیده ترین مأموران وزارت مستعمرات، در ممالک اسلامی اینگونه مأموریتها را بر عهده داشتند.در راه فراهم ساختن موجبات تسلط استعماری انگلیس و تحکیم مواضع آن دولت در نقاط استعمار شده فعالیت می کردند. اعتبار مالی کافی در اختیار این هیأتها قرار داشت و به نقشه های دقیق و اطلاعات دست اول مجهز بودند. فهرست کامل نام وزراء، فرمانروایان، مأموران عالیرتبه، علماء و روسای قبایل به آنها داده شده بود. در موقع خداحافظی، معاون وزارت مستعمرات با جمله ای ما را بدرقه کرد که فراموش نشدنی است. او گفت:

«موفقیت شما سرنوشت آینده کشورمانرا تعیین خواهد کرد، پس هرچه در قوه دارید بکار بندید تا موفق شوید».

من در حالیکه از مأموریت خود خوشحال بودم، با کشتی به مقصد استانبول مرکز خلافت اسلامی، عزیمت کردم. مأموریت من حاوی دو قسمت بود: نخست، فراگیری زبان ترکی که در آن هنگام زبان رسمی مسلمانان آن دیار بود. من فقط چند واژه ترکی در لندن آموخته بودم. پس از زبان ترکی باید زبان عربی، قرآن و تفسیر و سپس زبان فارسی را یاد می گرفتم. ناگفته نباید گذاشت که یاد گرفتن یک زبان با تسلط کامل به قواعد ادبی و گفتگوی فصیح و درست آن زبان تفاوت دارد. من مأموریت داشتم که در آموختن این زبانها آنچنان مهارتی بدست آورم که بتوانم مانند مردم آنجا صحبت کنم. یاد گرفتن یک زبان در مدت دو یا سه سال ممکن است اما تسلط به آن سالها وقت و فرصت می خواهد و من مجبور بودم این زبانهای بیگانه را بگونه ای فرا گیرم که هیچ نکته ای از قواعد و رموز آن فروگذار نشود و هیچکس را توانایی آن نباشد که در ترک یا ایرانی یا عرب بودنم شک کند.

با اینهمه چندان هم از عدم موفقیت کامل خود دلواپس و نگران نبودم زیرا مسلمانان را می شناختم و می دانستم که روح مهمان نوازی، گشاده دستی و حسن ظن ایشان که یادگار تعالیم قرآن و سنت پیامبر است، اجازه نخواهد داد مانند مسیحیان گرفتار سوء ظن و بدبینی گردند. از سوی دیگر حکومت عثمانی آنقدر ضعیف بود که اصولا سازمانی برای کشف شبکه های جاسوسی انگلستان و فعالیت عمال بیگانه در قلمرو ممالک اسلامی در اختیار نداشت. امپراطور و اطرافیانش کاملا ناتوان و متزلزل بودند.

پس از چند ماه مسافرت طولانی و خسته کننده سرانجام به دارالخلافه عثمانی رسیدم و پیش از پیاده شدن از کشتی نام «محمد» را برای خود برگزیدم. به محض ورود به مسجد جامع شهر رفتم و از پاکیزگی و نظم و ترتیب و اجتماع مسلمانان در آنجا واقعاً لذت بردم و ناگهان در دل گفتم چرا ما می خواهیم چنین مردم پاکدلی را آزار دهیم؟ و چرا پیوسته برای سلب آرامش و در هم شکستن آنها کوشش می کنیم؟ آیا مسیح اینگونه کارهای ناشایست را تجویز کرده است؟ اما فوراً از این وسوسه های شیطانی و خیالهای باطل استغفار کردم و بیاد آوردم که مأمور وزارت مستعمرات بریتانیای کبیرم و باید مأموریت خود را به تمام معنی انجام دهم و ساغری را که چشیده ام تا آخرین جرعه بنوشم.

در نخستین روزهای ورودم به شهر با روحانی کهن سالی از اهل تسنن آشنا شدم. او احمد افندی نام داشت و عالمی وارسته و بزرگوار و نیکو خصال بود. من در میان کشیشهای خودمان مردی به بزرگواری او ندیده بودم. او شب و روز به عبادت مشغول بود و در بزرگواری و وارستگی به محمد(ص) می مانست. او رسول خدا را مظهر کامل انسانیت می پنداشت و سنت او را ملاک رفتار خود قرار داده بود. وقتی نام محمد(ص) را بر زبان جاری می ساخت اشک از چشمانش فرو می ریخت. از خوش اقبالیهای من در دیدار با شیخ یکی این بود که حتی یک بار از اصل و نسب خاندان من پرسش نکرد و پیوسته مرا محمد افندی می خواند. هرچه از او می پرسیدم با بزرگواری پاسخ می داد و خاطرم را عزیز می داشت. مخصوصا زمانی که دانست من از دیار دیگری آمده ام و برای امپراطوری عثمانی که جانشین پیغمبر است خدمت می کنم (این دروغی بود که در توجیه اقامت خود در استانبول به شیخ گفته بودند).

علاوه بر این به شیخ گفته بودم من جوانی هستم که پدر و مادر خود را از دست داده ام و خواهر و برادری هم ندارم. اما والدینم برای من مالی به ارث به جا گذاشته اند. گفتم اینک تصمیم گرفته بودن برای فراگیری قرآن و زبانهای ترکی و عربی به مرکز اسلام یعنی شهر استانبول سفر کنم تا پس از اندوختن سرمایه دینی و معنوی ، به کسب و کار مادی با بکار انداختن سرمایه خویش بپردازم. شیخ احمد به من تبریک گفت و بیاناتی کرد که عینا از روی یادداشت در اینجا نقل می کنم:

مرا ای جوان، احترام و پذیرائی تو، بنابر دلائلی واجب است و آن دلائل از اینقرارند:

۱. تو مسلمانی و مسلمانان با هم برادرند.

۲. تو مهمان شهر مائی و پیامبر(ص) فرموده: «مهمانرا گرامی دارید»

۳. تو طالب علمی و اسلام احترام طلاب را توصیه کرده است.

۴.تو می خواهی به کسب و کار حلال بپردازی، به مدلول حدیث «کاسب حبیب خداست»

از همان لحظه نخست، شخصیت والای شیخ مرا مجذوب خود ساخت. در دل گفتم ایکاش مسیحیت هم به این حقایق آشکار پی می برد. اما از سوی دیگر می دیدم که شریعت اسلام، با آن سماجت و بلند نظری و علو مقام در معرض انحطاط و سقوط قرار گرفته و به سبب فساد و عدم لیاقت حکام مغرور و ستمگر و تعصب عالمان دین و بی خبری ایشان از اوضاع جهان بدین روز سیاه افتاده است. به شیخ گفتم:«اگر اجازه دهید، مایلم زبان عربی و قرآن مجید را در محضرتان بیاموزم».

شیخ مرا مورد تشویق قرار داد و از پیشنهادم استقبال نمود، و سوره حمد را نخستین درس من قرار داد، و با بیانی گرم، به تفسیر و تأویل و روشن ساختن معانی آیات آن پرداخت. برای من تلفظ بسیاری از واژه های عربی دشوار بود و گاهی این دشواری به اوج خود می رسید. او پیوسته تذکر می داد که مکالمه زبان عربی را مستقلا درس نمی دهد و باید کلمات را حداقل ده بار تکرار کنم تا به خاطر سپرده شوند.

شیخ قواعد ادغام و غیره را به من آموخت تا توانستم ظرف دو سال، تفسیر و تجوید قرآن را نزد او فراگیرم. ترتیب درس چنین بود که پیش از آغاز درس، وضو می گرفت و دستور می داد که من نیز وضو بگیرم. آنگاه رو به قبله می نشستیم و درس آغاز می شد. باید یادآور شوم که وضو در اسلام مجموعه ای از شستشوهای گوناگون است: نخست شستشوی صورت وسپس به ترتیب دست راست از سر انگشتها تا آرنج و دست چپ و مسح سر و پشت گوشها و گردن و شستشوی پاها.

هنگام وضو مستحب است که آب در دهان بگردانند و با بینی استنشاق کنند. پیش از آداب وضو، من از شستن دهان با مسواک های آنجا که چوب خشکی بود و همه از پیر و جوان در دهان می گرداندند سخت ناراحت بودم و می پنداشتم که این چوب خشک برای دهان و دندانها زیانبخش است. گاهی می دیدم که دهان را مجروح می کرد و خون از لثه ها جاری می شود اما مجبور بودم این کار را انجام دهم زیرا مسواک قبل از وضو سنت موکدی بود که پشتوانه ای از حدیث نبوی داشت و فضیلت و ثواب بسیار بر آن مترتب بود.

در طی اقامتم در استانبول شبها را در مسجدی می گذراندم و در عوض پولی به خادم آن که نامش مروان افندی بود می پرداختم. او مردی عصبانی و بدخلق بود و خود را هم نام یکی از صحابه پیامبر(ص) می دانست و به این نام مبارک افتخار می کرد. یک بار به من گفت: «اگر خدا به تو فرزندی داد نامش را مروان بگذار زیرا او از بزرگترین شخصیات مجاهد اسلام بوده است».

شبها شام را در اتاق خادم می خوردم و روزهای جمعه را نیز که عید مسلمانان و تعطیل بود با خادم می گذراندم. سایر ایام هفته را در دکان نجاری شاگردی می کردم و دستمزد ناچیزی می گرفتم، کارم نیمه وقت بود چون باید بعدازظهرها را در محضر شیخ می بودم. دستمزدم نصف مزد کارگران دیگر بود. نام نجار خالد بود و در موقعی که برای نهار از کار دست می کشیدیم نجار مطالبی در فضائل «خالدبن ولید» فاتح اسلام می گفت و او را از اصحاب پیامبر می دانست که مخالفان اسلام را از پا در آورده، هرچند با عمر میانه خوبی نداشته است و احساس می کرده که اگر عمر به خلافت رسد او را عزل خواهد کرد و همین هم شد.

اما خالد نجار، مردی فاسدالاخلاق بود و بی جهت به من بیش از کارگران دیگر ابراز اعتماد و علاقه می کرد و من علت آنرا نمی دانستم. شاید به خاطر آنکه هرچه می گفت بی چون و چرا انجام می دادم و با او نه در مسائل دینی و شغلی جرو بحث نمی کردم. چندین بار وقتی مغازه خلوت می شد حس می کردم که خالد به من سوء نظر دارد. شیخ احمد به من گفته که لواط در اسلام از معاصی کبیره است، با اینهمه خالد اصرار می ورزید که با من این کار را انجام دهد.

او چندان پایبند دیانت نبود و در باطن عقیده و ایمانی نداشت اما ظاهراً خود را پایبند دیانت جلوه می داد. روزهای جمعه به مسجد می رفت ولی نماز خواندنش در روزهای دیگر هفته مرا مسلم نبود. به هر صورت پیشنهاد شرم آور او را رد کردم. او پس از چندی با یکی از کارگران دیگر که جوان قشنگی از مردم سالونیک بود و ضمنا خود را جهودی جدیدالاسلام معرفی می کرد آن کار شنیع را انجام داد. ترتیب چنین بود که جوان را به انبار چوب پشت مغازه می برد، هر دو می خواستند که وانمود کنند که برای صورت برداری از چوبها به انبار سر می زنند ولی تقریبا آشکار بود که برای چه منظوری رفته اند.

من همه روزه در مغازه نجاری نهار می خوردم و بعد برای نماز ظهر به مسجد می رفتم و تا نزدیک عصر در مسجد بودم. نماز عصر را می خواندم، سپس به منزل شیخ احمد می رفتم و نزد او دو ساعت قرآن یاد می گرفتم. علاوه بر قرآن، زبان ترکی و عربی را هم می آموختم. هر جمعه مبلغی از دستمزد هفتگی خود را بابت زکوة به شیخ احمد می دادم و این زکوة در حقیقت نمودار ارادت و علاقه ای بود که به شیخ داشتم و نیز حق الزحمه ناقابلی بود برای درس قرآن. براستی شیخ بهترین روش را در تعلیم قرآن داشت و علاوه بر آن اصول و مبانی احکام اسلامی را با زبان عربی و ترکی به من یاد می داد.

وقتی شیخ احمد فهمید که من مجرد هستم و هنوز ازدواج نکرده ام به من پیشنهاد کرد که همسری برای خود اختیار کنم و یکی از دختران او را به همسری برگزینم. من از این کار مودبانه عذر خواستم و دلیل آنرا «عنین» بودن خود جلوه دادم یعنی بیماری ناتوانی جنسی. از پیش کشیدن این عذر چاره ای نداشتم زیرا شیخ مرتبا اصرار می کرد و نزدیک بود علاقه ارتباط ما قطع شود. شیخ احمد زناشویی را سنت پیامبر می دانست و به این حدیث استناد می جست: «هر کس از سنت من روی گرداند، از پیروان من نیست».بنابراین چاره ای نداشتم که ناتوانی جنسی را بهانه قرار دهم.دروغ مصلحت آمیزم شیخ را قانع کرد و دیگر از ازدواج سخنی نگفت و دوستی و صمیمیت ما به حال اول بازگشت.

پس از دو سال اقامت در استانبول و پیشرفت در آموزش قرآن و زبانهای ترکی و عربی از شیخ اجازه گرفتم که به شهر خود مراجعت کنم اما شیخ اجازه نمی داد و می گفت چرا می خواهی به این زودی بروی؟ این شهر بزرگی است و آنچه می خواهی در اینجا موجود است. بنا بر مشیعت الهی استانبول دین و دنیا را با هم دارد، شیخ در ادامه سخنان خود گفت: حال که پدر و مادرت در گذشته اند و برادر و خواهری نداری پس استانبول را برای اقامت همیشگی اختیار کن. به هر حال شیخ به ماندنم در آنشهر اصرار می ورزید و انس و علاقه ای زایدالوصف به من یافته بود، من هم به او دلبسته بودم ولی وظیفه ای که نسبت به وطن خود انگلستان داشتم برتر از هر چیز دیگر بود و مرا به بازگشت به لندن مجبور می کرد زیرا ناگزیر بودم گزارش دوساله مأموریت خود را به تفصیل به وزارت مستعمرات بدهم و دستورات جدیدی دریافت کنم.

عادت بر این جاری بود که در مدت دو سال اقامتم در استانبول هر ماه گزارشی از حال و تحولات پایتخت عثمانیها به لندن بفرستم. در یکی از این گزارشها موضوع پیشنهاد لواطی را که از سوی کارفرمایم شده بود گزارش دادم. وزارت مستعمرات در پاسخ من دستور داد: اگر قبول آن پیشنهاد رسیدن به هدف را آسانتر می سازد مانعی ندارد. وقتی این جواب را خواندم زمین گرد سرم چرخید و فکر کردم چگونه روسای من شرم نمی کنند و به خاطر مصالح دولت انگلیس مرا به این عمل شنیع تشویق می کنند. بهر حال چاره ای نداشتم و باید جرعه ای را که به لب نزدیک ساخته ام تا پایان بنوشم. ناگزیر بروی خود نیاوردم و از بی مهری مقمات لندن لب به اعتراض نگشودم. روز وداع با شیخ احمد چشمهایش از اشک لبریز شد و مرا با این جملات بدرقه کرد: «خدا به همراهت فرزند! می دانم هنگامیکه دوباره به اینجا برگردی من زنده نخواهم بود. مرا بیاد آور. انشاءالله در حضور پیامبر(ص) در محشر با هم دیدار خواهیم کرد». براستی از دوری شیخ احمد مدتی سخت ناراحت و دل آزرده بودم و اشکهایم بی اختیار فرو می ریخت. اما چه می توان کرد؟ وظیفه بالاتر از عواطف شخصی است.

خاطرات مستر همفر(۳)

وهابیت چگونه شکل گرفت؟

نه نفر همکاران من نیز به لندن فرا خوانده شده بودند. بدبختانه فقط پنج نفر به لندن بازگشتند. از ۴ نفر دیگر، یکی مسلمان شده و در مصر مانده بود. این خبر را معاون وزارت مستعمرات با من در میان نهاد و خوشحال بود که شخص مذکور سری را فاش نکرده است. جاسوس دیگری که اصلا روس بود به روسیه بازگشته و در آنجا اقامت گزیده بود. معاون از این بابت ناراحت بود زیرا بیم داشت که جاسوس روسی الاصل حال که به سرزمین مادری خود بازگشته است چیزی از اسرار مستعمرات انگلیس را افشاء کند. معاون به این نتیجه رسیده بود که از ابتدا برای روسها در وزارت مستعمرات انگلیس جاسوسی می کرده و پس از خاتمه مأموریتش به روسیه مراجعت کرده است. سومی در«عماره» نزدیک بغداد به بیماری وبا درگذشته بود. از سرنوشت چهارمی اطلاعی در دست نبود. وزارت مستعمرات خبر او را تا «صنعاء» پایتخت یمن داشته و گزارشهای او در یک سال اخیر مرتبا از صنعاء می رسیده ولی پس از آن قطع گردیده بود و هرچه دولت و وزارت مستعمرات برای کسب اطلاع از زندگی او اقدام کردند به جایی نرسید. وزارت مستعمرات کاملا از عواقب نامطلوب غیبت یک جاسوس زبردست خود با خبر بود و با حساب دقیق ارزش مأموریت هر یک را محاسبه می کرد و براستی فقدان هر یک از اینگونه مأموران برای دولت استعماری انگلیس که در آستانه اجرای برنامه های سرکوبی و هرج و مرج و شورش در ممالک اسلامی بود، مخاطره آمیز می نمود.ما ملتی هستیم که با جمعیت کم مسئولیتهای مهمی بر عهده داریم و کمبود انسانهای کارآزموده برای ما بسیار زیانبخش خواهد بود.

پس از آنکه معاون قسمتهای مهم گزارش اخیرم را بررسی کرد، مرا به کنفرانسی که برای شنیدن گزارشهای ۶نفر جاسوس حاضر در لندن تشکیل شده بود راهنمایی کرده و در آنجا گروهی از صاحب منصبان وزارت مستعمرات به ریاست شخص وزیر حضور داشتند. همکارانم هرکدام قسمتهای مهم گزارش مأموریت خود را خواندند و من به سهم خود رئوس مطالب گزارش ترکیه را به اطلاع حاضران رساندم. وزیر و معاونش و بعضی از حاضران فعالیتهایم را مورد تشویق قرار دادند. با اینهمه من در ارزیابی فعالیتهای جاسوسی در ممالک اسلامی سومین نفر بودم و دو نفر از جاسوسان بهتر از من فعالیت کرده بودند: آن دو نفر جورج بلکود و هنری فانس بودند که به ترتیب اول و دوم شدند.

باید اضافه کنم که من در آموختن زبانهای عربی و ترکی و تجوید قرآن و آداب معاشرت اسلامی توفیق بسیار یافته بودم اما در تهیه گزارش مشروح از موارد ضعف دولت عثمانی چندان موفق نبودم. پس از پایان کنفرانس که ۶ساعت بطول انجامید، معاون مرا از این نقطه ضعفم با خبر ساخت. من گفتم: «موضوع مهم برای من در این دو سال یادگرفتن دو زبان، تفسیر قرآن و آشنایی با آداب دین اسلام بوده و فرصت کافی برای پرداختن به امور دیگر نداشته ام.انشاءالله در سفر آینده اگر اعتماد خود را از من باز نگیرید جبران خواهم کرد». معاون گفت: بی شک تو در کار خود موفق بوده ای ولی انتظار ما اینست که در این راه از دیگران فعال تر بوده باشی، او افزود:

موضوع مهم برای تو در مأموریت آینده دو نکته است:

۱. یافتن نقاط ضعف مسلمانان که ما را در نفوذ به آنها و ایجاد تفرقه و اختلاف بین گروهها موفق کند زیرا عامل پیروزی ما بر دشمن شناخت این مسائل است.

۲. پس از شناخت نقاط ضعف، اقدام به ایجاد تفرقه و اختلاف ضروری است. هرگاه در این کار مهم توانایی لازم از خود نشان دهی باید مطمئن باشی که در شمار بهترین جاسوسان انگلیس و شایسته نشان افتخار خواهی بود.

شش ماه درلندن ماندم وبادختر عمه ام(ماری شوی) که یک سال از من بزرگتر بود ازدواج کردم. در آنموقع سن من بیست و دو سال بود وسن او بیست و سه سال. ماری دختری با هوش متوسط بود ولی زیبایی چشمگیری داشت. رفتار همسرم عادی و متعادل بود ومن بهترین روزهای زندگیم را با او گذراندم، از همان آغاز زناشویی همسرم باردار شده و من با ناشکیبایی منتظر مهمان جدیدمان بودم. اما در این موقع دستور قاطعی از وزارتخانه رسید که باید بدون فوت وقت و بی درنگ به کشور عراق مسافرت کنم، کشوری که سالیان دراز به استعمار خلافت عثمانی درآمده بود.

از این مأموریت من و همسرم که در انتظار نخستین فرزند خود بودیم، سخت دچار اندوه شدیم. اما علاقه به کشور و جاه طلبی و میل رقابت با همکاران موجب گردید که عواطف زناشویی و علاقه به کودک تحت الشعاع انجام وظیفه قرار گیرد، از این رو در قبول مأموریت جدید تردید به خود راه ندادم و التماس همسرم که می خواست انجام مأموریت را به روزهای پس از تولد کودکمان موکول کنم بجائی نرسید. روزی که از او جدا می شدم هر دو بسیار گریستیم. او بسختی می گریست و میگفت: «نامه بنویس و رابطه ات را با من قطع مکن. من نیز از آشیانه طلایی کودکمان برایت خواهم نوشت». اما بزودی عواطف خود را کنترل کردم و پس از وداع با او به وزارتخانه برای گرفتن دستورات تازه رفتم. پس از شش ماه مسافرت در دریاها سرانجام وارد بصره شدم، ساکنان این شهر را بیشتر عشایر نواحی نزدیک تشکیل می دهند و دو جناح مهم شیعه وسنی، ایرانی و عرب در اینجا با هم زندگی میکنند. تعداد قلیلی مسیحی نیز در بصره اقامت گزیده اند. در دوران زندگانی این نخستین بار بود که من با پیروان تشیع و ایرانیها آشنا می شدم. بی مناسبت نیست که اشاره ای هر چند کوتاه به عقاید خاص شیعه و اهل سنت به عمل آورم. شیعیان محبان علی بن ابی طالب(ع) داماد و پسرعموی پیامبرند و او را جانشین پیامبر می دانند و بر این باورند که محمد(ص) به نص صریح، علی(ع) را به جانشینی برگزیده، او و یازده تن از فرزندان ذکورش یکی پس از دیگری امام و جانشین بر حق پیغمبرند.

به پندار من در مورد خلافت علی(ع) و دو فرزندش حسن(ع) و حسین(ع) کاملا شیعه ذیحق است زیرا بنابر مطالعاتی که دارم شواهد و مدارکی گواه این ادعاست. بی شک علی(ع) دارای صفاتی ممتاز بوده که می توانسته فرماندهی نظامی و حکومت سیاسی اسلام را پس از محمد(ص) بر عهده کفایت گیرد. احتمالا موضوع امامت حسن(ع) و حسین(ع) با احادیثی که از پیامبر به دست ما رسیده و اهل سنت هم انکار نکرده اند، مورد قبول فریقین است. تردید من در جانشینی نه تن فرزندان حسین بن علی(ع) است که شیعه ایشانرا امام برحق دانند.

چگونه ممکن است پیامبر(ص) از امامت افرادی که متولد نشده اند خبر داده باشد؟ هرگاه محمد(ص) پیامبر بر حق خدا باشد می تواند از غیبت خبر دهد همانگونه که حضرت عیسی(ع) از آینده خبر داده، اما پیامبری محمد(ص) نزد مسیحیان مورد تایید است.

مسلمین می گویند قرآن کریم بزرگترین دلیل نبوت خاتم الانبیاء است. اما من هرچه قرآن را خواندم دلیلی بر این امر نیافتم. در اینکه قرآن کتاب بلند پایه ایست هیچ شکی ندارم و مقام آن را از توراة و انجیل رفیع تر می دانم. داستانهای کهن، احکام و آداب تعالیم اخلاقی و مطالب دیگر، به این کتاب مزیت و اعتبار ویژه ای بخشیده، ولی آیا این ویژگی به تنهایی دلالت بر راستگویی محمد(ص) تواند کرد؟ من در کار محمد(ص) حیرانم! چگونه مردی بیابانگرد که نوشتن و خواندن نمی داند، چنین کتاب رفیعی را به انسانیت عرضه می دارد. هیچکس تاکنون با همه هوشمندی و استعداد کافی نتوانسته کتابی اینچنین به رشته تحریر درآورد و چگونه این عرب بادیه که خواندن و نوشتن نمی دانسته چنین کتابی نوشته است؟ مطلب دیگر، همانگونه که اشاره کردم طرح این پرسش است: آیا این کتاب میتواند دلیلی بر نبوت محمد(ص) گردد؟

من بسیار مطالعه کردم تا پاسخی برای این پرسش بیابم و از حقیقت آگاه شوم. وقتی در لندن موضوع را با یکی از کشیشها در میان گذاشتم، ولی جواب قانع کننده ای نشنیدم، آن کشیش از روی دشمنی و تعصب، پاسخهای بی دلیلی به من داد. چندین بار نیز با شیخ احمد در ترکیه گفتگو کردم ولی جواب شایسته ای نشنیدم. ناگفته نگذارم که طرح مسئله با شیخ احمد، به صراحت با کشیش لندن نبود، زیرا خطر آنرا داشت که مشتم باز شود و یا لااقل در حسن نیت من نسبت به پیامبر اسلام تردید روا دارد. در هر صورت من برای محمد(ص) ارزش و مقامی بلند پایه قائلم. بیشک او در زمره ابرمردانی بوده است که مجاهدات و کوششهای آنان در تربیت بشر غیر قابل انکار است. تاریخ روشنگر این حقیقت است. با اینهمه در پیامبری او هنوز تردید دارم. حتی به فرض آنکه او را پیامبر ندانیم او به مراتب عظیم الشأن تر از نوابغی است که می شناسیم.

محمد(ص) از هوشمندان تاریخ هم هوشمندتر است.

اهل سنت گویند: ابوبکر و عمر و عثمان بنا بر رأی مسلمین برای تصدی امر خلافت از علی شایسته تر بوده اند. از این رو در گزینش ایشان ، دستور پیغمبر را از یاد برده و مستقلا اقدام کردند. باید دانست که نظیر اینگونه اختلافات در غالب ادیان و بصورت ویژه ای در مسیحیت نیز دیده می شود. اما نکته ای که هنوز روشن نیست استمرار اختلاف شیعه و سنی است که قرنها پس از مرگ علی(ع) و عمر همچنان ادامه دارد. براستی مسلمانان اگر عاقلانه می اندیشیدند به امروز فکر می کردند، نه گذشته ای دور و از یاد رفته. یک بار با بعضی از روسای خود در وزارت مستعمرات موضوع اختلاف شیعه و سنی را مطرح کردم و بدیشان گفتم: «مسلمین اگر معنی زندگانی را می دانستند این اختلافها را رها می کردند و در صدد اتحاد و وحدت کلمه برمی آمدند»، ناگهان رئیس جلسه سخنم را قطع کرد و گفت: «تو باید آتش اختلاف را بین مسلمین دامن زنی نه اینکه آنانرا به وحدت کلمه و رفع اختلافات موجود دعوت کنی». و باز معاون در یکی از جلساتی که با او داشتم پیش از سفرم به عراق گفت: «همفر، تو میدانی که جنگ و درگیری برای انسانها امری طبیعی است و از زمانیکه خدا آدم را آفرید و فرزندان او هابیل و قابیل متولد شدند اختلاف درگرفت و تا زمان بازگشت مسیح همچنان ادامه خواهد داشت. اینک می توانیم اختلافات انسانها را به پنج مقوله تقسیم کنیم:

۱. اختلافات نژادی (سیاه و سفید)

۲. اختلافات قبیله ای

۳. اختلافات ارضی

۴. اختلافات قومی

۵. اختلافات دینی

وظیفه تو در این سفر شناسایی ابعاد این اختلافات میان مسلمین است و باید راهها و وسائل دامن زدن به آتش نفاق و اختلاف را تا سر حد انفجار بیاموزی ومقامات لندن را در جریان اخبار و اطلاعاتیکه در این زمینه ها به دست می آوری قرار دهی. اگر بتوانی در قسمتهایی از ممالک اسلامی جنگ شیعه و سنی راه بیندازی بزرگترین خدمت را به بریتانیای کبیر کرده ای!

برای ما انگلیسیها زندگی مرفه و آسودگی فراهم نخواهد بود مگر آنکه در مستعمرات خود بتوانیم آتش نفاق و شورش و اختلاف را شعله ور سازیم. ما فی الجمله امپراطوری عثمانی را در صورتی شکست خواهیم داد که در شهرها و ممالک زیر سلطه او فتنه و شورش برپا کنیم. در غیر اینصورت چگونه ممکن است ملت کوچکی چون انگلیسیان بر چنان سرزمین پهناوری پیروز گردد. پس تو آقای همفر باید با تمام قوا کوشش کنی تا روزنه ای برای افروختن آتش هرج و مرج و شورش و تفرقه بیابی و از آنجا کار خود را آغاز کنی. باید بدانی: اکنون قدرن عثمانیها و ایرانیها در منطقه متزلزل است. تو وظیفه داری مردم را علیه فرمانروایانشان بشورانی. بنابر شواهد تاریخی همیشه انقلابات از ناخشنودی و شورش مردم علیه فرمانروایان سرچشمه گرفته است. هرگاه میان مردم یک منطقه اختلاف کلمه و هرج و مرج بروز کند و از اتفاق و اتحاد دست بردارند زمینه استعمار آنها بسادگی فراهم گردیده است».

خاطرات مستر همفر(۴)

وهابیت چگونه شکل گرفت؟

پس از ورود به بصره به یکی از مساجد آن شهر رفتم. امام مسجد از عالمان مشهور سنی مذهب و نامش شیخ عمر طائی بود. او را شناختم، وظیفه ادب بجا آورده و بدو سلام کردم. اما شیخ از نخستین لحظه به من سوء ظن پیدا کرد و شروع به پرسشهایی از هویت، اصل و نسب، خانواده و سوابقم نمود. فکر می کنم احتمالا رنگ چهره و لهجه من او را به شک انداخته بود. اما به هر ترتیبی که بود خود را از آن تنگنا رها ساختم و در پاسخ پرسشهای شیخ گفتم: از اهالی «آغدیر» ترکیه ام و در قسطنطنیه شاگرد شیخ احمد بوده ام. نزد خالد نجار شاگردی کرده ام.

خلاصه آنچه را که در ترکیه آموخته بودم برای او باز گفتم. متوجه شدم که شیخ با چشم به یکی از حاضران اشاره می کند ظاهرا می خواست بداند ترکی را درست صحبت می کنم. آن شخص با چشم جواب مثبت داد و از این بابت خوشحال شدم. زیرا تا حدی دل شیخ را بدست آورده بودم. ولی خوشحالیم سراب فریبنده ای بیش نبود و پس از چندی دانستم که هنوز شیخ به من بدبین است و مرا جاسوس عثمانیها می داند و شایع بود شیخ با استاندار بصره که از سوی عثمانیها معین شده بود سخت مخالف است و هر یک دیگری را متهم می سازد.

به هر حال چاره ای نداشتم که از مسجد شیخ عمر به یکی از کاروانسراهایی که محل بیتوته غریبان و مسافران بود نقل مکان کنم. اتاقی در آنجا اجاره کردم. کاروانسرا دار مرد احمقی بود که هر روز صبح مسافران را ناراحت می کرد. پس از اذان بامداد که هنوز هوا تاریک بود در اتاقم را بشدت می کوبید و مرا برای نماز صبح بیدار می کرد. آنگاه تازه مجبور بودم که تا خورشید بردمد به قرائت قرآن مشغول باشم. وقتی به او می گفتم که خواندن قرآن فریضه نیست چرا اینقدر اصرار می کنی؟ گفت خواب صبحگاهان فقر و بدبختی به دنبال دارد و همه ساکنان کاروانسرا را بدبخت خواهد ساخت. از این قرار چاره ای جز اطاعت نداشتم چون مرا به بیرون کردن از آنجا تهدید می نمود. هر روز همین که اذان صبح را می شنیدم به نماز برمی خواستم و سپس یک ساعت یا بیشتر قرآن می خواندم.

دشواری من به همین جا پایان نیافت. یکی از روزها کاروانسرا دار که نامش مرشد افندی بود نزد من آمد و گفت از همان روزی که تو در اینجا اقامت گزیدی گرفتاری در پی گرفتاری به من روی آورده و این چیزی نیست مگر شومی و پلیدی تو! زیرا تو همسری اختیار نکرده و عزب مانده ای. یا باید فورا همسری اختیار کنی و یا اتاق را تحویل دهی. گفتم افندی با چه پولی ازدواج کنم؟«اینبار ترسیدم ناتوانی جنسی را عنوان کنم چون آشکار بود که صاحب کاروانسرا، مرشد افندی از آن آدمهایی است که در صدد آزمایش برخواهد آمد».

مرشد افندی در جوابم گفت: ای نامسلمان ضعیف الایمان! مگر در قرآن نخوانده ای که خدا فرموده: «آنها که فقیرند خدایشان با بزرگواری بی نیاز خواهد ساخت». خلاصه مانده بودم که با این زبان نفهم چه کنم. در کار خود سرگردان بودم سرانجام گفتم: بسیار خوب چگونه بدون پول باید ازدواج کرد؟ آیا برای مخارج اولیه مبلغی به من قرض خواهی داد؟ در اسلام زن را بدون کابین عقد نمی توان کرد.

افندی در فکر فرو رفت و سپس به جای آنکه در باب قرض الحسنه صحبت کند ناگهان سرش را بلند کرد و فریاد زد: نمی فهمم چه می گویی! یا باید ازدواج کنی و یا تا اول رجب مهلت داری که اتاق را تخلیه کنی.

آن روز پنجم جمادی الثانی بود و من فقط ۲۵ روز فرصت داشتم. بد نیست در اینجا به نام ماهای اسلامی اشاره کنم: ۱. محرم ۲. صفر ۳. ربیع الاول ۴. ربیع الثانی ۵. جمادی الاول ۶. جمادی الثانی ۷.رجب ۸. شعبان ۹. رمضان ۱۰. شوال ۱۱. ذوالقعده ۱۲. ذوالحجه. هر ماه با رویت هلال آن آغاز می شود و از سی روز تجاوز نمی کند. ولی گاهی ماه۲۹ روز است.

سرانجام بر اثر فشار و سخت گیری مرشد افندی صاحب کاروانسرا از آنجا رفتم و در یک مغازه نجاری شاگرد شدم، با این شرط که مسکن و خوراکم به عهده نجار باشد و در عوض مزد کمتری بگیرم. پیش از فرا رسیدن ماه رجب به محل جدید نقل مکان کردم و به دکان نجاری آمدم. استاد نجار عبدالرضا نام داشت و مرد شریف و محترمی بود و با من چون فرزندان خود رفتار می کرد. عبدالرضا اصلا ایرانی شیعه و از مردم خراسان بود. من فرصت را غنیمت شمردم و نزد او به یادگرفتن زبان فارسی پرداختم. بعدازظهرها گروهی از ایرانیان مقیم بصره که همگی شیعه مذهب بودند نزد او جمع می شدند و از هر دری سخن می گفتند، از سیاست، اقتصاد و گاهی بدو بیراه به حکومت عثمانی. مخصوصا به امپراطور یا خلیفه مسلمین که در استانبول مقیم بود. اما همینکه مشتری ناشناسی به مغازه وارد می شد فورا صحبت را قطع می کردند و از مسائل شخصی و بی اهمیت حرف می زدند.

من ندانستم چگونه مرا مورد اعتماد خود قرار داده در حضورم همه چیز می گفتند. بعدها فهمیدم پنداشته بودند من اهل آذربایجانم، چون به ترکی صحبت می کردم و رنگ چهره ام این گمان را تقویت می کرد چون من چهره ای سرخ و سفید داشتم مثل بسیاری از مردم آذربایجان.

در ایامی که در نجاری کار می کردم با جوانی آشنا شدم که به آنجا رفت و آمد داشت و به سه زبان ترکی، فارسی و عربی آشنا بود. او در لباس طلاب علوم دینی و نامش محمدبن عبدالوهاب بود، جوانی جاه طلب، بلندپرواز، و بی نهایت عصبی مزاج.

او از حکومت عثمانی بی اندازه متنفر بود و بدگویی می کرد اما با حکومت ایران کاری نداشت. سبب دوستی و مراوده اش با استاد نجار(عبدالرضا) آن بود که هردو خلیفه عثمانی را دشمن شماره یک خود می دانستند. من نفهمیدم که این جوان با وجودی که سنی مذهب بود چونه با عبدالرضا شیعه رفیق شده و زبان فارسی را در کجا آموخته است؟ هرچند در بصره از این قبیل اتفاقات بسیار می افتاد که شهروندان آنرا گروههای سنی و شیعه تشکیل می دادند و همگی با هم رفاقت داشتند و بسیاری از مردم بصره فارسی و عربی را با هم می دانستند و تعداد قابل توجهی ترکی هم بلد بودند.

محمد عبدالوهاب جوانی به تمام معنی آزاداندیش بود و هیچگونه تعصبی در سنی گری و شیعی گری نداشت و حال آنکه غالب اهل سنت، ضد شیعه بودند و بعضی از مفتیان سنی مذهب شیعیان را تکفیر می کردند. شیخ محمد به مذاهب اربعه، نیز چندان پایبند نبود و می گفت آنچه خدا در قرآن فرموده ما را کفایت است.

اما خلاصه داستان مذاهب اربعه از این قرار است:

پس از یک قرن که از رحلت نبی اکرم(ص) گذشت در جامعه مسلمین علمای بزرگی نشو و نما کردند که چهار نفر از ایشان به مقام پیشوایی اهل سنت رسیدند: «ابوحنیفه»، «احمدبن حنبل»، «مالک»، «محمدبن ادریس شافعی». خلفای عباسی مسلمانان را به تقلید از یکی از این مذاهب مجبور می کردند و اجازه نمی دادند که عالم دیگری، هرچند در قرآن و سنت پیامبر مطالعات کافی داشته باشد، به مقام اجتهاد برسد. در حقیقت سد باب علم می شدند. این امر باعث جمود فکری در بین مسلمین پیرو سنت و جماعت گردید.

بالعکس، پیروان تشیع از محدودیت سنیها حسن استفاده کردند و به نشر عقاید و آراء خود در مقیاس وسیعی پرداختند. با وجودی که در آغاز قرن دوم هجری تعداد شیعیان یک دهم سنی ها بود، شمارشان پیوسته رو به افزایش می نهاد و با اهل سنت برابری می کرد. این امر طبیعی بود زیرا باب اجتهاد که شیعه بدان معتقد بود پیوسته سبب تازگی دانش مسلمانان و تحول فقه اسلامی و تجدید فهم قرآن و سنت می گردید و اسلام را با شرایط زمان هماهنگ می ساخت.

اجتهاد سلاحی بود که با جمود فکری مبارزه می کرد و سبب تحول و تطور افکار می گردید. محدودیت اسلام در مذاهب اربعه و بستن درهای جستجو و طلب بر روی مسلمین و بستن گوش هایشان از شنیدن سخن تازه و بی توجهی به نیازهای زمان، سلاح پوسیده ای بود که مسلمین را دیگر قانع نمی ساخت. مسلم است وقتی دشمن سلاح تازه ای در دست داشته باشد و تو با سلاح زنگ زده ای با او نبرد کنی حتما دیر یا زود شکست خواهی خورد. به پیش بینی من بزودی عقلای اهل سنت باب اجتهاد را به روی مسلمین خواهند گشود و بشارت می دهم که این کار تا قرن آینده عملی خواهد شد و پس از یک قرن اکثریت مسلمین را شیعیان طرفدار اجتهاد تشکیل خواهند داد و سنیان در اقلیت خواهند ماند.

اما از جوان بلندپرواز، شیخ محمد عبدالوهاب بگوییم:

او شخصا مطالعاتی در قرآن و حدیث داشت و در اثبات نظریات خود به اقوال و آراء مشایخ و علمای اسلام اشاره می کرد و استناد می جست. نه تنها در عقاید از بعد اهل تسنن یاد می کرد بلکه از آراء ابوبکر و عمر شواهدی می آورد و مهارت خود را در فقه اسلامی آشکار می ساخت و گاهی برداشتهایش خلاف علماء مشهور بود.

شیخ پیوسته می گفت: پیامبر خدا(ص) تنها کتاب و سنت را بعنوان اصول لایتغیری برای ما باقی گذاشته، ولی هرگز نگفته است که صحابه و ائمه دین هرچه گفتند وحی منزل است و غیر قابل تغییر. پس بر ما واجب است که پیروی از کتاب و سنت را وجهه همت قرار دهیم، هرچند علماء و پیشوایان مذاهب و حتی صحابه رأی دیگری داشته باشند.

یک روز بین او و یکی از علماء شیعه که از ایران آمده بود و عبدالرضای نجار او را به مهمانی خوانده بود، بر سر سفره غذا بحث درگرفت. آن شخص که به شیخ جواد قمی مشهور بود با محمبن عبدالوهاب اختلافات اصولی داشت و گفتگوهایشان بزودی به خشونت و ناراحتی انجامید.

من تمام مطالبی را که مورد بحث بود به خاطر نسپرده ام و فقط قسمتهایی از آنرا که در یاد دارم می نویسم:

شیخ قمی بحث را با این جملات آغاز کرد و به محمدبن عبدالوهاب گفت: اگر تو آزاداندیشی و بدانگونه که ادعا می کنی در اسلام مطالعه کافی داری پس چگونه است که علی(ع) را مانند شیعه ارج نمی نهی؟

محمد جواب داد: برای اینکه علی(ع) مانند عمر و دیگران سخنانش برای من حجت نیست، من تنها کتاب و سنت را قبول دارم.

قمی: مگر پیامبر اکرم(ص) نگفته: که من شهر علمم، علی ام در است. از این قرار بین علی و صحابه دیگر فرق گذاشته.

محمد: اگر چنین است پس باید پیامبر(ص) می گفت: برای شما کتاب و علی بن ابی طالب را باقی گذاشتم.

قمی: آری چنین گفته، آنجا که می گوید: برای شما کتاب و خاندانم را گذاشتم و مسلما علی(ع) بزرگ خاندان اوست.

محمد این حدیث را انکار کرد، اما شیخ قمی بر پایه دلایل و مدارک کافی، انتساب آنرا به پیامبر(ص) ثابت نمود. محمد ناگزیر خاموش شد، ظاهرا دیگر جوابی نداشت، اما ناگهان به شیخ اعتراض کرد و گفت:«پیامبر فقط قرآن و خاندانش را برای ما گذاشته، پس تکلیف سنت چیست؟»

قمی پاسخ داد: سنت همان شرح و تفسیر کتاب خداست و اضافه بر آن چیزی نیست. پیغمبر(ص) فرموده کتاب خدا و خاندانم یعنی کتاب خدا با شرح و تفسیر آن که سنت نامیده می شود و موردی برای تکرار سنت باقی نمی ماند.

محمد گفت: به ادعای شما عترت یا اهل بیت هم تفسیر کلام خداست، پس چرا در متن حدیث اضافه شده؟

قمی پاسخ داد: پس از وفات رسول خدا امت به شرح و تفسیر آیات و احکام قرآن نیاز مبرم داشت زیرا طالب انطباق احکام با شرایط زندگانی خود بود. از این رو پیامبر با علم قبلی امت را به کتاب خدا بعنوان اصل ثابت و به عترت بعنوان مفسران و شارحان آن کتاب مطابق نیاز امت حوالت داده است.

من از این گفتگوها بسیار لذت می بردم و در شگفت بودم. می دیدم که محمد عبدالوهاب در برابر شیخ جواد قمی که فردی سالخورده بود مانند گنجشکی که در پنجه صیاد دست و پا می زد و یارای پرواز نداشت.

پس از مدتی آشنایی و مراوده با محمدبن عبدالوهاب بدین نتیجه رسیدم که فرد شایسته برای اجرای مقاصد بریتانیا در منطقه شخص او تواند بود. روح بلندپروازی، غرور، جاه طلبی و دشمنی با علماء و مراجع اسلام خودکامگی تا آن مرحله که حتی خلفای راشدین را هم مورد انتقاد قرار می داد. برداشت او از قرآن و حدیث که تفاوت آشکار با واقعیت داشت بزرگترین نقطه ضعف او بود که می توانست مورد استفاده قرار گیرد.

این جوان مغرور کجا و آن عالم پیرمرد ترک ساکن استانبول که ابدا تغییری در افکار و رفتارش نسبت به هزار سال پیش روی نداده بود. پیرمرد حنفی مذهب وقتی می خواست نام ابوحنیفه را بر زبان راند برمیخاست و وضو می گرفت یا مثلا برای او مطالعه کتاب «صحیح بخاری» که از منابع حدیث اهل سنت است و بدان بسیار ارج می نهند، فریضه ای بود، قبلا وضو می گرفت و سپس کتاب را برمی داشت و مطالعه می کرد.

بالعکس شیخ محمد عبدالوهاب ابوحنیفه را تحقیر می کرد و او را بی اعتبار می پنداشت و ارزشی برایش قائل نبود. محمد می گفت: من از ابوحنیفه بیشتر می دانم و مدعی بود که نصف کتاب صحیح بخاری بیهوده و چرند است.

به هر حال من با محمد گرم گرفتم و تدریجا دوستی پابرجایی میان ما برقرار گردید. من پیوسته در گوش او فرو می خواندم که خداوند تو را از موهبت نبوغ و قریحه ای بهره مند ساخته که به مراتب از علی(ع) و عمر بیشتر است. به او می گفتم:«اگر تو در زمان پیامبر(ص) می بودی یقینا به جانشینی او انتخاب می شدی». من دائما با لحن آرزومندانه ای او را مخاطب قرار می دادم که:«امیدوارم تحولیکه بزودی باید در دین اسلام پدید آید بدست تو صورت گیرد زیرا تو تنها نجات دهنده اسلام از این انحطاط خواهی بود. همه به تو امید بسته اند تا مگر اسلام را از سقوط رهائی بخشی».

با محمد قرار گذاشتیم که در تفسیر قرآن بر پایه اندیشه های جدید نه بر مبنای آراء صحابه و پیشوایان دین و علما و مفسران گفتگویی داشته باشیم. ما قرآن را می خواندیم و در اطراف آیه بحث می کردیم. نقشه من این بود که به هر ترتیبی شده او را در دام وزارت مستعمرات انگلیس بیندازم. تدریجا توانستم محمد را که ذاتا بلندپرواز و خودپرست بود زیر تأثیر سخنان خود قرار دهم تا بدانجا که او به پندار خود برای جلب اعتماد بیشتر من خود را از آنچه واقعا بود بی بندوبارتر معرفی می کرد.

یک بار به او گفتم:«آیا جهاد واجب است؟ گفت چگونه واجب نیست که خدا می فرماید: با کافران بجنگید». گفتم: خدا می فرماید با کافران و منافقان هر دو بجنگید و اگر جهاد با کافران و منافقان واجب است پس چرا پیامبر با منافقان نجنگیده است؟

محمد گفت: جهاد تنها در میدان جنگ نیست، پیامبر با رفتار و گفتار با منافقان نبرد می کرده است. گفتم: پس در اینصورت جهاد با کفار هم با رفتار و گفتار واجب است. پاسخ داد: نه! چون پیامبر با کفار در میدان جنگ جهاد کرده است. گفتم: جنگ پیامبر با کفار به منظور دفاع از خود بوده است، زیرا کفار قصد جان او را کرده بودند. محمد سرش را به نشان موافقت تکان داد و من حس کردم که در کار خود موفق شده ام.

یک روز دیگر به او گفتم: آیا صیغه کردن زنان جائز است؟ گفت: ابدا. گفتم: پس چرا قرآن تجویز کرده است که از زنان کام گیرید و مهرشان را بپردازید؟ گفت: بلی! ولی عمر متعه را حرام کرده است: متعه را که در زمان پیامبر حلال بود حرام می کنم و هر که را بدین کار مبادرت کند مجازات خواهم کرد.

گفتم: شگفتا پس چگونه خود را از عمر داناتر می دانی؟ در حالیکه از او پیروی می کنی. عمر چه حق دارد بگوید: آنچه را پیامبر اسلام حلال کرده من حرام می کنم، تو چرا حکم قرآن را از یاد برده و به رأی عمر تسلیم شده ای؟

محمد خاموش شد و خاموشی او نشانه رضا بود. پس از آنکه او را به صیغه گرفتن راضی کردم، شروع به تحریک غریزه جنسی او با گفتن سخنانی کردم و چون جوان مجردی بود از او پرسیدم: آیا مایلی صیغه ای داشته باشی و از آن لذت ببری؟ محمد سرش را به نشانه موافقت و رضایت پایین آورد.

من به بهترین فرصتهای مأموریتم رسیده بودم. با او قرار گذاشتم که حتما زنی را بعنوان صیغه برای او در نظر بگیرم. تنها نگرانی من این بود که محمد از سنی مذهبان بصره که مخالف این کار بودند، بیمی بدل راه دهد. به او اطمینان دادم که برنامه کاملا محرمانه خواهد بود و به زن نیز نام تو را نخواهم گفت. پس از این گفتگو فورا به خانه روسپی نصرانی که از سوی وزارت مستعمرات در بصره خودفروشی می کرد و جوانان مسلمانان را به فساد می کشاند رفتم و موضوع را با او در میان نهادم، پس از آنکه موافقت کرد، نام صفیه را برای او انتخاب کردم. قرار شد با شیخ به خانه او برویم. در روز موعود به اتفاق شیخ محمد به خانه صفیه رفتیم، هیچکس به جز صاحبخانه آنجا نبود. محمد پس از جاری کردن صیغه به مدت یک هفته و تعیین مهر که یک سکه طلا بود صفیه را به همسری برگزید. خلاصه من از خارج و صفیه از داخل در کار آماده ساختن محمدبن عبدالوهاب برای آینده بودیم. صفیه شیرینی زیر پا نهادن احکام دین و استقلال رأی و آزادی را به محمد چشانده بود.

روز سوم به سراغ محمد رفتم و دوباره بحث خود را آغاز کردیم. این بار گفتگوی ما درباره حرمت شراب بود. تصمیم گرفتم آیات و احادیثی را که به پندار او دلالت بر تحریم شراب داشت مردود شمارم. به او گفتم: اگر شرابخواری معاویه، یزید و دیگر خلفای بنی امیه و بنی عباس را درست بدانیم چگونه روا باشد این پیشوایان دین همگی در گمراهی بسر برند و تنها تو راه صواب سپاری؟ بی شک آنان کتاب آسمانی و سنت پیامبر را بهتر و بیشتر از من و تو می دانسته اند. پس به نظر می رسد که استنباط آنان از حکم خدا و سنت، حرمت شراب نبوده، بلکه کراهت آن بوده است. علاوه بر این در کتابهای مقدس یهود و نصاری اباحت شراب تصریح شده در حالیکه این دینها الهی بوده اند و پیامبرانشان مورد تأیید اسلام است. چگونه در یک دین الهی شراب حلال است و در دین دیگری حرام؟ ما روایتی در دست داریم که عمر شراب می خورده تا اینکه آیه:«آیا شما از شراب خواری دست برمی دارید؟» نازل شده است. اگر شراب حرام بود پیامبر(ص) عمر را به گناه شرابخواری حد می زد در حالیکه عدم مجازات او دلیل بر حلیت شراب است.

محمد با دقت به سخنان من گوش می داد، سپس لب به سخن گشود و گفت: در خبرها آمده است که عمر شراب را با آب درمی آمیخت تا خاصیت مست کننده آن زایل شود و سپس می نوشید و می گفت مستی شراب حرام است نه خود شراب. شرابی که مستی نیاورد حرام نیست. شیخ در توجیه نظر خویش برداشت عمر را از مدلول آیه درست می دانست، زیرا خدا می فرماید:«شیطان برآنست که میان شما با شراب و قمار، کینه و دشمنی اندازد و شما را از یاد خدا و از نماز باز دارد» اگر شراب مستی نبخشد، این نتایج ناپسند بر آن مترتب نخواهد بود و بدین ترتیب شرابی که مستی نیاورد حرام نیست.

من جریان گفتگویی را که در باب شراب با محمد داشتم به صفیه گفتم و به او تاکید کردم که فرصت را مغتنم شمرده شیخ را سیاه مست کند و تا می تواند بدو شراب بدهد. صفیه روز بعد به من اطلاع داد که شراب زیادی باهم خورده اند تا آنجا که محمد از پای درآمده و عربده جویی آغاز کرده است. آخر شب نیز چندین دفعه با او نزدیکی کرده و ناتوانی بر او مستولی شده و صبحگاهان آثار رنگ پریدگی بر چهره اش ظاهر گردیده است. کوتاه سخن آنکه من و صفیه تسلط کاملی بر شیخ پیدا کرده بودیم. در اینجا بود که من بیاد سخن طلایی وزیر مستعمرات افتادم که هنگام وداع بمن می گفت:

ما اسپانیا را از کفار «مقصود مسلمین است» با شراب و فساد پس گرفتیم، اینک باید سایر سرزمینهایمان را نیز به پایمردی این دو وسیله نیرومند بازپس گیریم.

در ادامه بحثهای دینی با شیخ محمد، یک روز مسئله روزه را پیش کشیدم و به او گفتم: قرآن می گوید«اگر روزه گیرید برای شما بهتر است» و نمی گوید«بر شما واجب است». بنابراین روزه در اسلام مستحب است نه واجب.

در اینجا شیخ برآشفت و گفت: تو می خواهی مرا از دین خارج سازی! بدو گفتم: ای محمد، دین جز صفای دل سلامت جان و تعادل روان چیز دیگری نیست، این حالات آدمی را از تجاوز و تعدی به دیگران باز می دارد مگر مسیح نگفته: دین عشق است و مگر در قرآن نیامده:«پروردگارت را پرستش کن تا به یقین دست یابی».حال اگر آدمی به یقین کامل رسیده باشد و خدا و رستاخیز را باور کند دلی از ایمان لبریز و رفتاری نیکو داشته باشد دیگر چه نیازی به روزه گرفتن دارد؟ او به والاترین مقام انسانی رسیده است.

محمدبن عبدالوهاب، ایندفعه شدیدا سخنانم را انکار کرد و ناراحتی خود را ابراز داشت. بار دیگر به او گفتم: نماز واجب نیست. پرسید: چرا. گفتم: خدا در قرآن می گوید:«نماز را به خاطر یادآوری نام من برپا دارید» پس مقصود از نماز ذکر نام خداوند متعال است و تو باید بجای نماز نام خدا را بر زبان رانی. محمد گفت: آری شنیده ام بعضی از عالمان دین موقع نماز نام خدا را تکرار می کنند و دیگر نماز نمی خوانند. من از این اعتراف او سخت شادمان شدم ولی تا مدتی احتیاطا خواندن نماز را به او تلقین می کردم، او گاهی نماز می خواند و گاهی نمی خواند و مخصوصا نماز صبح را غالیا بجا نمی آورد، شبها تا دیروقت هر دو بیدار می ماندیم، بدین سبب صبحگاهان توانایی برخاستن و وضو گرفتن نداشت.

کوتاه سخن، موفق شدم اندک اندک، جامه ایمان را از تن شیخ به درآورم. هر روز به بحث و گفتگوی شیرین خود ادامه می دادیم. سرانجام یکبار دامنه بحث را به پیامبر کشاندم. ناگهان چهره درهم کشید و بی میلی خود را از ورود در بحث مربوط به پیامبر(ص) ابراز داشت و مرا گفت: اگر به رسول خدا(ص) بی احترامی کنی علاقه ام را از تو خواهم گرفت. من از بیم آنکه هرچه رشته ام دوباره پنبه نشود ناگزیر موضوع گفتگو را تغییر دادم و از پیامبر سخنی با او به میان نیاوردم.

از این تاریخ هدف من القاء فکر رهبری و پیشوایی در شخصیت محمدبن عبدالوهاب بود. بر آن شدم تا در روح او رسوخ کنم و راه سومی را جز شیعه و سنت برای اداره امور مسلمین بدو پیشنهاد نمایم. برای حصول این مقصود لازم بود قبلا ذهن او را از تمامی آنچه بدان مهر می ورزد و تعصب کورکورانه دارد پاک سازم و در نتیجه حس آزاد اندیشی و بلندپروازی او را تقویت کنم. صفیه نیز مرا در این مورد یاری می کرد زیرا محمد دیوانه عشق او بود و هر هفته مدت صیغه را مرتبا تجدید می کرد. خلاصه صفیه اختیار و شکیبایی را از شیخ گرفته بود.

در یکی از دیدارها به شیخ گفتم: آیا درست است که پیامبر(ص) با اصحاب خود رفیق بود؟ گفت: آری. پرسیدم: آیا احکام اسلام دایمی است یا موقتی؟. گفت: البته دایمی است، زیرا پیامبر می فرماید:«حلال محمد تا رستاخیز حلال و حرام او تا رستاخیز حرام است». بلافاصله گفتم: پس ما هم باید به سنت او پابند باشیم و با یکدیگر دوست و برادر شویم. او پیشنهادم را پذیرفت و از آن پس در سفر و حضر با هم بودیم.

من پیوسته کوشش می کردم تا میوه نهالی را که کاشته ام و در سرسبزی و رشد آن عزیزترین روزهای جوانی را صرف کرده ام زودتر بچینم.

مانند گذشته، هر ماه گزارش کار خود را به وزارت مستعمرات به انگلیس می فرستادم، این عادتی بود که از همان آغاز در کلیه مأموریتها بدان خو گرفته بودم و از لحظه حرکت تا مراجعت به لندن از ارسال گزارش کوتاهی نمی کردم. پاسخهایی که از آنجا می رسید همه تشویق آمیز و امیدوارکننده بود و مرا در انجام وظایفی که بر عهده داشتم بیشتر دلگرم می داشت. من و محمد راهی را که در پیش داشتیم با سرعت می پیمودیم. هرگز او را در سفر و حضر رها نمی کردم و در صدد آن بودم که روح آزادگی را در اندیشه اش و تردید در عقاید دینی اش را تقویت کنم. همیشه بدو امیدواری می دادم که آینده درخشانی در انتظار اوست و قریحه تابناک و استعداد بی چون و چرای او را در مسائل دینی می ستودم.

یک بار نیز به دروغ خوابی را که گفتم دیده بودم برایش تعریف کردم:

شب در خواب دیدم که پیامبر(ص) با همان هیأتی که خطیبان بر منبرها او را توصیف می کنند بر کرسی نشسته بود و گرداگردش را عالمان و بزرگانی که من هیچیک را نمی شناختم گرفته بودند. ناگهان تو وارد مجلس شدی و تو محمد عبدالوهاب، از چهره ات نوری می درخشید. وقتی به پیامبر رسیدی او به احترام تو از جایگاه خود برخاست و پیشانیت را بوسید و به تو گفت:«ای هم نام من! تو وارث علم و جانشین من در اداره شئون دین و دنیای مسلمینی!» تو گفتی: یا رسول الله می ترسم علم خود را به مردمان آشکار کنم! پیغمبر فرمود:«بیم به دل راه مده که تو برتر از آنی که خود می پنداری».

وقتی محمد عبدالوهاب افسانه خواب دروغینم را شنید، نزدیک بود از خوشحالی به پرواز درآید. دائما می پرسید آیا تو در رویاهایت صادقی؟ و من مکرر به او می گفتم مطمئن باش. و احساس کردم از همان لحظه بازگو کردن خواب، تصمیم جدی به اظهار دعوت خود و اعلام مذهب تازه اش اتخاذ کرده است.

برگرفته ازسایت   به نشانی :

منبع : تک بیست          www.t-a-k-2-0.sub.ir رفتن به بالای صفحه