برآستان جانان گر ســــر توان نهادن ........ گلبانگ سربلندی برآسمــــان توان زد

امام حسین(ع) - Atyabi Weblog/وب نگاری اطیابی
X
تبلیغات
رایتل

            زندگانی امام حسین (ع) قبل از امامت

امام حسین (ع) در سوم شعبان سال چهارم هجری در مدینه به دنیا آمد. رسول خدا (ع) نام این فرزند زهرا (ع) را "حسین" نهاد. وی مورد علاقه شدید پیامبر خدا (ع) بود و آن حضرت در باره ی او فرمود: "حسین منی و انا من حسین..."و در آغوش پیامبر بزرگ شد. هنگام رحلت رسول خدا، شش ساله بود. در دوران پدرش علی بن ابی طالب  (ع)نیز از موقعیت والایی برخوردار بود. علم، بخشش، بزرگواری، فصاحت، شجاعت، تواضع، دستگیری از بینوایان، عفو و حلم و...از صفات برجسته این حجت الهی بود. در دوران خلافت پدرش، در کنار آن حضرت بود و در سه جنگ "جمل"،  "صفین" و "نهروان" شرکت داشت.

  پس از شهادت پدرش که امامت به حسن بن علی (ع) رسید، همچون سربازی مطیع رهبر و مولای خویش و همراه برادر بود. پس از انعقاد پیمان صلح، با برادرش و بقیه اهل بیت (ع) به مدینه آمدند . با شهادت امام مجتبی (ع) در سال 49 یا 50 هجری، بار امامت به دوش سید الشهدا (ع) قرار گرفت.

 

امام حسین (ع) در دوره امامت

با شهادت امام مجتبی(ع) در سال 49 یا 50 هجری، بار امامت به دوش امام حسین (ع) قرار گرفت. در دوران دهساله حکومت معاویه، امام حسین(ع) همواره یکی از معترضین سرسخت نسبت به سیاست ها و دستگیری و قتل های معاویه بود. امام حسین (ع) یکی از محورهای وحدت شیعه و از چهره‏های برجسته و شاخصی بود که مورد توجه قرار داشت و همواره سلطه اموی از نفوذ شخصیت او بیم داشت.

با مرگ معاویه در سال 60 هجری، یزید به والی مدینه نوشت که از امام حسین (ع) به نفع او بیعت بگیرد. اما سید الشهداء که فساد یزید و بی‏لیاقتی او را می‏دانست، از بیعت امتناع کرد و برای نجات اسلام از سلطه یزید و محو دین راه مبارزه را پیش گرفت.از مدینه به مکه هجرت کرد و در پی نامه نگاری های کوفیان و شیعیان عراق با آن حضرت و دعوت برای آمدن به کوفه، آن امام ابتدا مسلم بن عقیل را فرستاد و نامه‏هایی برای شیعیان کوفه و بصره نوشت و با دریافت پاسخ کوفیان در بیعت شان با مسلم بن عقیل، در روز هشتم ذیحجه سال 60 هجری از مکه به سوی عراق، حرکت کرد.

پیمان شکنی کوفیان و شهادت مسلم بن عقیل، اوضاع عراق را نامطلوب ساخت و سید الشهدا که همراه خانواده، فرزندان و یاران به سوی کوفه می‏رفت، پیش از رسیدن به کوفه در سرزمین "کربلا" در محاصره سپاه کوفه قرار گرفت ولی تسلیم نیروهای یزیدی نشد و سرانجام در روز عاشورا در آن سرزمین، در نبردی نابرابر مظلومانه و تشنه کام، همراه اصحابش به شهادت رسید و با نثار خون پاک خویش مکتب نوپای اسلام را حیات جاودانه بخشید.

امام حسین(ع) و کربلا

امام حسین (ع) بعد از امتناع از بیعت با یزید، مدینه را به قصد مکه ترک و در روزسوم شعبان به همراه خانواده‏ وارد مکه ‏شدند. در مکه نامه هایی از کوفیان به امام حسین(ع) رسید که ما بر علیه بنی‏امیه، مصمم بر مبارزه‏ایم و نیاز به رهبر داریم، به کوفه قدم رنجه نما که فرماندار یزید را بیرون می‏نماییم و به رهبری تو گردن می‏نهیم.

امام حسین(ع) مسلم بن عقیل را به عنوان نماینده خود در نیمه رمضان راهی کوفه ‏نمودند.

در روز هشتم ذی الحجه، امام حسین(ع) حج خود را تبدیل به عمره کرده و راهی کوفه ‏شدند، اما در بین راه خبر شهادت مسلم و بی‏وفایی مردم کوفه به امام حسین(ع) ‏رسید.

قبل از اینکه امام حسین (ع) به کوفه برسند، حر بن یزید ریاحی با سپاه 1000 نفری خود مانع حرکت امام به سوی کوفه ‏شدند و نهایتا توافق می‏شود که کاروان حسینی به راهی برود که نه راه مدینه باشد نه راه کوفه. حضرت ابا عبدالله (ع) روز دوم محرم به کربلا رسید، و روز سوم عمر سعد با چهار هزار نفر در کربلا اردو زد، بعد از این هر روز بر تعداد لشکر دشمن افزوده می‏شد.

روز هفتم محرم آب را بر حسین (ع) و اهل بیت او بستند. روز نهم شمر با چهار هزار نفر و نامه‏ای از عبید الله بن زیاد وارد کربلا شد، او در این نامه به عمر سعد گفته بود، کار حسین (ع) را یکسره کند و با او بجنگد و اگر این کار را نمی‏تواند انجام دهد، فرماندهی را به شمر واگذار کند.

روز دهم امام حسین(ع) با 32 سواره نظام و 40 پیاده و دشمن با 30000 نفر، در مقابل هم قرار گرفتند، جنگی نا برابر و ناجوانمردانه آغاز شد و امام حسین(ع) و یارانش به شهادت رسیدند.

دشمن، اجساد مطهر شهدای کربلا را در بیابان رها کرد و این اجساد بعد از سه روز توسط قوم بنی‏اسد دفن شدند.

عصر روز یازدهم اسرای کربلا را که در آن بین امام سجاد (ع) و حضرت زینب (س) قافله سالار بودند، بر مرکبهای با پالان چوبین و بی‏پارچه، سوار کردند و آنها را از کنار قتلگاه عبور داده به سمت کوفه بردند.

  تحلیل واقعه ی عاشورا

یکی از مسائل مهّم مربوط به واقعه ی کربلا، انگیزه ی پیدایش این نهضت است. سؤال از اینکه، اصولاً حضرت حسین‏بن علی (ع) برای چه قیام کرد؟ دو جبهه و دو جناحی که در دو سوی میدان کربلا صف کشیده بودند، دارای چه افکاری بودند؟ چه زمینه‏های اجتماعی و فکری و سیاسی، محرّکِ این دو جبهه ی رو در رو بود؟

محققین تیز بین تاریخ کربلا، با یک بحث تاریخی و دقیق سعی می‏کنند ریشه‏های این قیام را پیدا کرده و آنها تحلیل کنند. آنان ریشه‏های عمیق انحراف را، حتّی در زمان خود پیامبر (ص) ، در میان بعضی ‏ها تشخیص می‏دهند. ماجرا را از غدیر پیگیری و دوران خلافت را تجزیه و تحلیل می‏کنند. وقایع دوران خلیفه سوّم و به قدرت رسیدن  بنی‏امیه و معاویه را، در شام و مسئله انحراف حکومت اسلامی ـ انحراف سیاسی حکومت اسلامی ـ را طرح می‏کنند و در خطر قرار گرفتن کلیّت اسلام را توضیح می‏دهند.در واقعه خونین کربلا عناصر متعددی برای کنکاش وجود دارد که با تحلیل آنها حقیقت این حرکت عظیم روشن می شود.

در یک نگاه همه ی جانبه وقایع کربلا صرفا مصیبت، تشنگی، سربریدن، درماندگی، بی پناهی و آوارگی  نیست. البّته اینها هم هست. چون این گرفتاری ها و مصیبت ها قطعا، در صحرای کربلا بوده است. عظمت قهرمانان کربلا در این است که، با چنین مشکلاتی مواجه بوده‏اند. و لیکن آن روی این سکّه، شجاعت و شهامت، ایستادگی،  دلاوری، قهرمانی و خلاصه حماسی بودن داستان کربلاست.

در بررسی واقع بینانه، حضور و نقش زن در واقعه کربلا، نشانه ی بینش اسلام نسبت به زن است. در این تصویر زینب کبری (ع) بانویی است، در عین حال که همه حدود و ثغور مربوط به حرمت زنانگی خود را حفظ می‏کند، در صحنه ی کربلا، در آن خیزابه خونین، حضور تام دارد. این تجزیه و تحلیل را می‏شود باز هم ادامه داد. می‏شود به جنبه‏های بیشتری از این واقعه اشاره کرد.

    برگرفته ازسایت حوزه به نشانی:   http://www.hawzah.net/Hawzah/Subjects/Subjects.aspx?id=4927               

امام حسین علیه السلام ودفاع ازجایگاه رفیع امامت

امام حسین ـ علیه السلام ـ در دامان مادری رشد و نمو کرد که تا پای جان از امام خویش و مقام امامت دفاع نمود. آن گاه که مهاجمان به سمت خانه علی علیه السلام هجوم آوردند تا علاوه بر غصب امامت، از صاحب حق نیز بیعت اجباری بگیرند!! فریاد فاطمه ـ علیها السلام ـ طنین انداز شد:

«اَیُّها الضّالُّون الْمُکَذِّبُونَ ماذا تَقُولُونَ؟ وَاَیَّ شَیء تُریدُونَ؛ شما ای گمراهان و دروغگویان! چه می­گویید و چه می­خواهید؟»

و فریاد برآورد:

«واللهِ لا اَدَعُکُمْ تَجُرّونَ ابْنَ عَمّی ظُلماً؛[1] سوگند به خدا! نمی­گذارم پسر عموی مرا ظالمانه [به سوی مسجد] بکِشید.»

و هنگامی که امام علی علیه السلام از مسجد بیرون آمد فرمود:

«علی جان! جانم فدای جان تو! و جان و روح من سپر بلاهای جان تو! یا اباالحسن! همواره با تو خواهم بود.»[2]

امام حسین ـ علیه السلام ـ در چنین خانه­ای پرورش یافته و از چنین مادری شیر نوشیده است؛ لذا او نیز چون مادر فداکارش، مدافع ولایت بود و با سخنان خویش مقام امامت را با بیانات و شیوه­های مختلفی معرفی نمود که برخی را اشاره و بحث می­کنیم:

1. ضرورت شناخت امام

امام حسین ـ علیه السلام ـ روزی در جمع یاران به پاخواست و پیرامون هدف آفرینش انسان و نقش امامت فرمود:

«اَیُّها النّاسُ! اِنَّ اللهَ جَلَّ ذِکْرُهُ ما خَلَقَ الْعِبادَ اِلاّ لِیَعْرِفُوه... فقالَ رَجُلٌ: یابن رَسُولِ اللهِ ما مَعْرِفَةُ الله؟ قالَ: مَعْرِفَةُ اَهْلِ کُلِّ زَمان اِمامَهُمْ الَّذی یَجِبُ عَلیْهِمْ طاعَتُهُ؛[3] ای مردم، خداوند بندگان را نیافرید مگر برای اینکه او را بشناسند.

یکی از یاران پرسید: ای فرزند رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ ]معنای[ شناخت خداوند چیست؟ حضرت فرمود: [شناخت خداوند به این است که] مردم هر زمان، رهبر و امام خویش را بشناسند، امامی که اطاعت او بر آنان واجب است.»

در بیان مذکور حضرت در واقع فلسفه آفرینش را شناخت خداوند که در شناخت امام تبلور یافته معرفی نموده است؛ به این معنا که بدون امام و شناخت امامِ هر وقت، شناخت خداوند هم انجام نمی­شود.

2. پیروی همه موجودات از امام

از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده:

«عبد الله بن شداد بن هادی به شدّت «تبدار» شد، بناچار او را خدمت امام حسین ـ علیه السلام ـ بردند. با اشاره­ای از امام حسین ـ علیه السلام ـ «تب شدید» از بدن بیمار، رخت بربست و سلامت را بازیافت. بیمار در حالی که تشکر می­کرد گفت: از لطف و محبت شما بحق خشنود شدم و دیدم که تب به فرمان شما از من دور شد.

امام حسین ـ علیه السلام ـ فرمود: «وَاللهِ ما خَلَقَ اللهُ شَیئاً اِلاّ وَقَدْ اَمَرَهُ بِالطّاعَةِ لَنا یا کُناسَةُ؛ ای کناسه! سوگند به خدا!! خداوند پدیده­ای را نیافرید جز آنکه آن را به اطاعت ما، فرمان داد.»[4]

این همان است که در سخنان ائمه دیگر بیان شده که امام قطب عالم امکان و محور هستی است. اگر لحظه و آنی زمین از امام و حجت الهی تهی باشد، زمین با اهلش از بین خواهد رفت.»

3. کدام امام؟

«بشربن غالب» به امام حسین ـ علیه السلام ـ عرض کرد: «معنای این آیه [یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ اُناس بِاِمامِهِمْ][5] چیست؟

حضرت فرمودند: «نَعَمْ یا اَخا بَنی اَسَد! هُمْ اِمامانِ: اِمامُ هُدیً دعا اِلی هُدیً وَاِمامُ ضَلالَةٍ دَعا اِلی ضَلالَةٍ، فهدی مَنْ اَجابَهُ الی الجنَّةِ، وَمَنْ اَجابَهُ اِلَی النّارِ؛[6] بله برادر اسدی. امام دوگونه است: امام هدایت که مردم را به هدایت می­خواند، و پیشوای گمراهی که به سوی گمراهی دعوت می­نماید. هر که امام هدایت را اجابت کند او را به بهشت می­رساند و هر که از پیشوای ضلالت پیروی کند او را به آتش سوق می­دهد.»

4. تعداد امامان بحق

1. امام حسین ـ علیه السلام ـ فرمود:

«روزی بر رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ وارد شدم. او را غمناک و در فکر فرو رفته دیدم. گفتم: ای رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ ! چه شده است که در فکر فرو رفتهاید؟ پاسخ داد: ای پسرم، همانا جبرئیل نزد من آمد و فرمود: «اَلْعَلِیُّ الْا َعْلی یُقْرِئُکَ السَّلامَ وَیقُولُ لَکَ: اِنَّکَ قَدْ قَضَیْتَ نُبُوَّتَکَ... فَاجْعَلِ الاِْسْمَ الاَْکْبَرَ وَمیراثَ الْعِلْمِ وَآثارَ عِلْمِ النَّبُوّةِ عِنْدَ عَلیِّ بن اَبی طالِب فَاِنّی لا اَتْرُکُ الاَْرْضَ اِلاّ وَفیها عالِمٌ یُعْرَفُ بِهِ طاعَتی وَیُعْرَفُ بِهِ وِلایَتی... قُلْتُ: یا رَسُولَ اللهِ فَمَنْ یَمْلِکُ هذا الْاَمْرَ بَعْدَکَ؟ قال: اَبُوکَ عَلیُّ بْنُ ابی طالِب اَخی وَخلیفَتی وَیَمْلِکُ بَعْدَ عَلِیٍّ الْحَسَنُ ثُمَّ یَمْلِکُ اَنْتَ وَتِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِکَ یَمْلِکُهُ اِثْنا عَشَرَ اِماماً، ثُمَّ یَقُومُ قائِمُنا یَمْلاَُ الدُّنْیا قِسْطاً؛[7]

خداوند بزرگ و برتر به تو سلام می­رساند و می­فرماید: همانا رسالت خود را سپری کرده ]و دوران زندگی تو به کمال رسیده است[، پس اسم اعظم و میراث علمی، و آثار علم نبوت را به علی بن ابی طالب و اگذار؛ زیرا زمین را بحال خود رها نمیکنم، مگر اینکه همواره عالمی در آن باقی میگذارم که به وسیله او راه عبادت و بندگی و سرپرستی و رهبری­ام شناخته می­شود... .

گفتم: ای رسول خدا ! چه کسی این امر را پس از شما به دست می­گیرد؟ پاسخ داد: پدرت علی بن ابی طالب که برادر و جانشین من است. و بعد از علی علیه السلام حسن و سپس تو و نه امام که همه از فرزندان تو می­باشند، دوازده امام، قدرت را به دست خواهند گرفت. سرانجام قائم ما قیام می­کند و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد.»

شبیه روایت یاد شده به صورتهای مختلف و متعدد از امام حسین ـ علیه السلام ـ نقل شده است.[8]

5. تاکید بر اطاعت محض از امامان معصوم و دفاع از امامت آنها

الف. اطاعت از امام علی علیه السلام :

عمر در آغاز خلافت موروثی، روزی بر بالای منبر مدینه سرگرم سخنرانی بود و میدان را خالی دید و خود را با تعریفهای ساختگی مطرح می­کرد و از آن جمله گفت: «من از مؤمنان، به خودشان سزاوارترم!» امام حسین ـ علیه السلام ـ که در سنین نوجوانی بود، وقتی ادعای عمر را شنید برخاست و فریاد زد: «اِنْزِلْ اَیُّها الْکَذّابُ عَنْ مِنْبَرِ أبی رَسُولِ اللهِ لا مِنْبَرِ اَبیکَ؛ ای بسیار دروغگو! از منبر فرود آی که منبر پدرم رسول خدا است نه منبر پدر تو!!» فریاد توبیخ نوجوانی مانند حسین ـ علیه السلام ـ برای عمر بسیار تکاندهنده بود؛ زیرا مردم مدینه دهها روایت در فضیلت او می­دانستند. با فریاد حسین ـ علیه السلام ـ اوضاع سیاسی مسجد به گونه­ای تغییر کرد که عمر نیز چاره­ای جز سکوت و تصدیق امام حسین نداشت که گفت: «به جانم سوگند! آری! این منبر پدر تو است! نه منبر پدر من!»

عمر گفت: «راستی حسین! چه کسی این سخنان را به تو یاد داده است؟»

امام حسین ـ علیه السلام ـ پاسخ داد: «اگر در آنچه پدرم مرا دستور داد تو هم اطاعت کنی، هدایت می­شوی؛ چه آنکه سوگند به جانم او هدایت کننده و من هدایت شده اویم، و حق او بر عهده مردم است که با او در زمان رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ بیعت کردند و جبرئیل از طرف خداوند بزرگ برای آن نازل شده بود. کسی نمی­تواند بیعت روز غدیر را منکر شود؛ جز آن کس که منکر قرآن است. همانا مردم آن عهد و پیمان را با دلهای خود شناختند؛ گرچه با زبانهایشان انکار کردند. سپس وای بر آنان که حق ما اهل بیت را انکار کردند.»

وقتی سخنان امام ـ علیه السلام ـ در جمع حاضران به اینجا رسید، عمر، حالت انفعالی گرفت و گفت:

«ای حسین، کسی که حق پدرت را انکار کند پس لعنت خدا بر او! مردم به ما حکومت دادند و ما پذیرفتیم. اگر خلافت را به پدرت می­دادند ما نیز اطاعت می­کردیم!!»

حضرت فرمود:

«ای پسر خطاب! کدام مردم تو را قبل از آنکه ابابکر خلافت را به تو ببخشد، امیر خود ساختند که بر مردم حکومت کنی! بی آنکه دلیلی از پیامبر یا تأییدی از خاندان محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ داشته باشی، تا خشنودی شما خشنودی محمد باشد یا خشنودی خاندان او مایه رضایت او را فراهم کند؟!!

سوگند به خداوند! اگر زبانها می­توانستند راست بگویند و مؤمنان در عمل همدیگر را کمک می­کردند، کار به اینجاها نمیکشید که حق آل محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ را غصب کنید و بر بالای منبرشان قرار گیرید، و حاکم مسلمین گردید. قسم به قرآنی که در شأن اهل بیت نازل شد ـ در حالی که معانی آن را نمی­شناسی و تفسیر آن را نمی­دانی جز آن که صدای آیات قرآن تنها برگوش تو می­رسد و عبور می­کند ـ که خطا کار و درست کردار نزد تو یکسان است.

خدا تو را آن گونه که سزاواری کیفر دهد، و از تو نسبت به آنچه بدعت گذاشتی سؤال فرماید!!»

وقتی سخنان امام حسین به این عبارت حساس رسید، عمر چاره­ای جز فرود آمدن از منبر نداشت!!! آن گاه شتابان در میان جمعی از هواداران خود به سوی خانه امیرالمؤمنین رفت، اجازه گرفت، وارد شد و اظهار داشت:

«ای علی ! ما امروز از فرزندت حسین چه ها که نکشیدیم! با صدای بلند در مسجد پیامبر بر سرمان فریاد کشید و مردم مدینه را بر ضد من شوراند.» امیرالمؤمنین علیه السلام با کلماتی او را آرام ساخت.[9]

ب. امام حسن علیه السلام :

پس از صلح و امضای قراردادنامه، گروهی از بزرگان شیعه در کوفه مانند سلیمان بن صرد خزاعی و... با امام حسین ـ علیه السلام ـ ملاقات کردند و تلاش داشتند صلح امام مجتبی را مخدوش جلوه دهند.

امام حسین ـ علیه السلام ـ فرمودند:

«همانا فرمان خدا اندازه معینی دارد و همانا فرمان خدا اجرا شدنی است. من هم مرگ را بر صلح ترجیح می­دادم، اما برادرم با من صحبت کرد و مصالح مسلمین را طرح فرمود، من هم از او اطاعت کردم، در حالی که گویا با شمشیرها بر بینی من، و با کارد بر قلب من می­کوبیدند؛ به راستی خدای متعال فرمود: گاهی چیزی راخوش ندارید اما خدا خیر فراوان را در همان قرار داده است[10] و فرمود: «و گاهی چیزی را خوش ندارید، در حالی که برای شما خیر است و گاهی چیزی را دوست دارید که برای شما بد است، خدا میداند و شما نمی­دانید.»[11]

ج. امام زمان علیه السلام :

1. «شعیب بن ابی حمزه» نقل می­کند:

«روزی بر امام حسین ـ علیه السلام ـ وارد شدم و پس از سلام و احترام لازم پرسیدم: آیا شما «صاحب الامر» هستید؟ پاسخ داد: نه. پرسیدم: آیا فرزند شماست؟ فرمود: نه. پرسیدم: آیا فرزند فرزند شماست؟ پاسخ داد: نه، گفتم: پس صاحب الامر کیست؟ فرمود: اَلَّذی یَمْلَاُها قِسْطاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً، عَلی فَتْرَة مِنَ الاْئِمَّةِ تَأْتی کما اَنَّ رَسُولَ الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ بُعِثَ عَلی فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ؛ کسی است که زمین را پر از عدل و داد می­کند؛ چنان که پر از ستم شده باشد. پس از آنکه دوران طولانی از حضور امامان بگذرد، او خواهد آمد؛ چنان که رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ پس از آنکه دوران طولانی از حضور پیامبران آسمانی گذشت مبعوث شد.»[12]

2. شخصی پرسید: یاابا عبدالله! آیا حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ هم اکنون متولد شده است؟

امام حسین ـ علیه السلام ـ فرمود: «لا وَلَوْ اَدْرکتُهُ لَخَدَمْتُهُ اَیّامَ حَیاتی؛[13] نه، اگر او را می­یافتم تا زنده بودم، در خدمتش بودم.»

3. حتمی بودن ظهور: امام حسین ـ علیه السلام ـ فرمود:

«اگر از دنیا یک روز باقی بماند، پروردگار قدرتمند و بزرگ، آن روز را چنان طولانی خواهد کرد تا مردی از فرزندان من قیام کند و جهان را پر از عدل و داد نماید؛ چنان که پر از فساد و ستمکاری خواهد شد، من این چنین از رسول خدا شنیدم.»[14]

4. دوران پس از ظهور:

پس از ظهور امام زمان ـ علیه السلام ـ و استقرار عدل جهانی و عدالت اقتصادی، هرگونه فقر و نیازی در کره زمین ریشه کن خواهد شد و نیکیها آشکار خواهد گشت.

حضرت اباعبدالله در پاسخ شخصی که از او پرسید: «پس از ظهور حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ نیکوکاری چگونه است؟» فرمود:

«الخَیْرُ کُلُّهُ فی کُلِّه فی ذلِکَ الزَّمانِ یَقُومُ قائِمُنا وَیَدْفَعُ ذلِکَ کُلَّهُ؛ همه خیرها در آن زمان است که قائم ما قیام می­کند و همه این زشتیها را از میان برمی­دارد.»[15]

و درباره دوران بینیازی مردم پس از ظهور حضرت صاحب الزمان فرمود:

«تَواصَلُوا وَتَبارُّوا فَوَالَّذی فَلَقَ الحبَّةَ وَبَرأَ النَّسَمَةَ لیأْتِیَنَّ عَلیْکُمْ وَقْتٌ لایَجِدُ اَحَدُکُمْ لِدینارِهِ وَلا لِدِرْهَمِهِ مَوْضِعاً؛ با یکدیگر ارتباط داشته باشید و نیکی فراوان کنید. پس سوگند به خدایی که دانه را شکافت و پدیده­ها را آفرید، زمانی برای شما انسانها فرا خواهد رسید ]که همه مردم به گونه­ای بی­نیاز باشند[ که شما جایی برای بخشش درهم و دینار خود نخواهید یافت.»[16]

___________________________

[1]. فرهنگ سخنان فاطمه ـ سلام الله علیها ـ ص 106 و شبیه آن در بحار الانوار، ج43، ص47، ح46.

[2]. کوکب الدرّی، حائری مازندرانی، ج1، ص196.

[3]. علل الشرائع، ابوجعفر صدوق ـ رحمه الله ـ ص9؛ ر.ک: کنزالفوائد، محمد بن علی کراجکی، ص151؛ بحرالمناقب، ابن حسنویه، (خطی)، ص128.

[4]. رجال کشی، شیخ طوسی، ج1، ص298.

[5]. اسراء/71. روزی که هر انسانی را با امامش فرامیخوانیم.

[6]. مقتل الحسین، خوارزمی، ج1، ص220 و ر.ک: فتوح، ابن اعثم کوفی، ج5، ص77.

[7]. عوالم، بحرانی، ج15، ص227؛ و ر.ک: بحارالانوار، ج36، ص345.

[8]. ر.ک: همان، ج36، ص255؛ عوالم، بحرانی، ج15، ص222 و 230؛ ر.ک: اثباة الهداة، حرّعاملی، ج2، ص545؛ ر.ک: عیون اخبار الامام رضا ـ علیه السلام ـ­­، ج1، ص60، ح25؛ اثباة الهداة، ج3، ص133؛ ر.ک: بحارالانوار، ج25، ص185.

[9]. احتجاج، طبرسی، ج2، ص13؛ ر.ک: امالی، شیخ طوسی، ج2، ص313.

[10]. نساء/19.

[11]. بقره/216.

[12]. عقدالدرر، ابن عبدالعزیز مقدسی شافعی، (متوافی 700 هـ)، ص158.

[13]. همان، ص160؛ و ر.ک: غیبة، نعمانی، ص245.

[14]. کمال الدین، شیخ صدوق، ص317؛ و ر.ک: بحارالانوار، ج1، ص51 و ص133.

[15]. غیبت نعمانی، ص205؛ ر.ک: عقدالدرر، ص63.

[16]. همان، ص171.

برگرفته ازسایت حوزه به نشانی:

http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?LanguageID=1&id=29737&SubjectID=13516

  سیره و اخلاق امام حسین علیه السلام

عملی‏ترین و پیروزمندانه‏ترین وسیله ی تربیت، تربیت کردن با یک نمونه ی عملی و سرمشق زنده است.

 امام باقر (ع) در ترسیم اسوه‏های شرآفرین و الگوهای برکت‏آفرین و رحمت‏بخش چنین می‏فرماید:

«همانا برای پروردگار بنده‏هایی است پربرکت و بامیمنت که خود خوش می‏زیند و مردم نیز در پرتو آنان زندگی خوشی دارند. آن‏ها در میان بندگان مانند بارانند. در برابر، انسان‏هایی هستند نفرین شده و نکبت‏بار که نه خود زندگی سالمی دارند و نه کسی از زندگی آنان بهره‏ای می‏گیرد. این گروه مانند ملخ هستند که جز نابودی و تبهکاری چیزی ندارند.» [1]

 اسوه بودن امام حسین (ع)در تمام زمینه‏های فردی، اجتماعی، سیاسی، نظامی، فرهنگی و اعتقادی تجلی و تبلور دارد. اباعبدالله (ع)پیش از هرچیز، «عبدالله‏» بود و عبودیت در تمام زوایای زندگی و رفتار و گفتارش آشکار بود. سیره ی او سازنده ی انسان و ترسیم کننده ی سیستم ارزش‏های اخلاقی است.

 از جهت دیگر امام حسین (ع)الگوی رحمت، رافت، کرامت و بزرگواری است که باران وجودش همگان را سیراب می‏سازد و شادابی و نشاط و حیات و حرکت می‏آفریند.برای الگو گرفتن از امام حسین (ع) باید سیره و اخلاق آن حضرت را به خوبی شناخت.

مبارزهء حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) و شهادت آن مظلوم ازمنظری دیگر

از بعض ارباب مقاتل نقل است که چون حضرت سیدالشهداء علیه السلام نظر کرد هفتاد و دو تن از یاران و اهلبیت خود را شهید و کشته بر روی زمین دید عازم جهاد گردید، پس به جهت وداع زنها رو به خیمه کرد و پردگیان سرادق عصمت را طلبید و ندا کرد که ای سکینه، ای فاطمه، ای زینب، ای ام کلثوم. عَلَیْکُنَّ مِنّی السَّلامُ:

و  َاَسْکَنَ ّ مِنه ُ  الذَّیلَ   مُنتجِباتِ
وَ یا کَهْفَ اَهْلِ الْبَیْتِ  فی الاْزَماتِ
وَ  یا  لَیْتَنا   لَمْ    نَمْتَحِنْ    بِحَیات
وَ  مَنْ   لَلْعُذاری   عِنْدَ  فَقْدِ   وُلاه
زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه
وین  موکنا ن بگریه که  شد  روز ما تباه

فَقٌمن    و َ  اَرْسَلنَ    الدُّموُعَ    تَلَهُفّا
اِلی اَیْنَ یَابْنَ الْمُصْطَفی کوْکَبَ الدُّجی
فَیا  لَیْتَنا   مِتْنا   وَ  لَمْ   نَرَ   ما    نَری
فَمَنْ    لِلْیَتامی  اِذْ    تَهَدَّمَ      رُکْنُهُمْ
سر گشته    بانوان    سراپرده   عفاف
آن سر زنان به ناله که شد حال ما زبون

پس سکینه عرض کرد یا اَبَه اَسَتَسْلَمْت لِلْمَوتِ ای پدر آیا تن به مرگ داده‌ای؟ فرمود چگونه تن به مرگ ندهد کسی که یاور و معینی ندارد عرض کرد پس ما را به حرم جدمان بازگردان، حضرت در جواب بدین مثل تمثل جست:

هَیْهاتَ لَوتُرِکَ الْقَطالَنام.

اگر صیاد از مرغ قطا دست بر می‌داشت آن حیوان در آشیانة‌ خود آسوده می‌خفت. کنایت از آنکه این لشکر دست از من برنمی‌دارند، و نمی‌گذارند که شما را به جائی برم، زنها صدا به گریه بلند کردند، حضرت ایشان را ساکت فرمود. و گویند که آن حضرت رو به ام کلثوم نمود و فرمود.

اوُصیکِ یا اُخَیَّه بِنَفْسِکِ خَیْراً وَ اِنّی بارِرٌ اِلی هؤلاءِ الْقَوْم.

در اثبات الوصیه است که امام حسین علیه السلام حاضر کرد علی بن الحسین علیه السلام را و آن حضرت بیمار بود پس وصیت فرمود به او به اسم اعظم و مواریث انبیاء علیهم السلام و آگاه نمود او را که علوم و صحف و مصاحف و سلاح را که از مواریث نبوتست نزد ام سلمه رضی الله عنها گذاشته و امر کرده که چون امام زین العابدین علیه السلام برگردد به او سپارد.

در دعوات راوندی از حضرت امام زین العابدین علیه السلام روایت کرده که فرمود پدرم مرا در بر گرفت و به سینه خود چسباند در آن روز که کشته شد وَالدّمآءُ تَغْلی و خونها در بدن مبارکش جوش می‌خورد، و فرمود ای پسر من حفظ کن از من دعائی را که تعلیم فرمود آنرا به من فاطمه صلوات الله علیه و تعلیم فرمود به او رسول خدا صلی الله علیه و آله و تعلیم نمود به آن حضرت جبرئیل از برای حاجت و مهم و اندوه و بلاهای سخت که نازل می‌شود و امر عظیم و دشوار و فرمود بگو:

بِحَقّ یس وَالْقُرانِ الْحَکیمِ وَ بِحَقّ طه وَالْقُرانِ الْعَظیم یا مَنْ یَقْدِرُ عَلی حَوائِج السّائِلینَ یا مَنْ یَعْلَمُ ما فی الضَّمیرِِ یا مُنَفّسَ عَنِ الْمَکروُبینَ یا مُفَرّجَ عَنِ الْمَغْمُومینَ یا ارحِمَ الشَّیْخ الْکبیرِ یا رازِقَ الّطِفْلِ الصَّغیرِ یا مَنْ لایَحْتاجُ اِلَی التَّفْسیرِ صَلّ عَلی مُحًّمَدٍ وَ الِ مُحَّمَدٍ وَ افعَلْ بی کَذا وَ کَذا.

در کافی روایت شده که حضرت امام زین العابدین علیه السلام وقت وفات خویش حضرت امام محمد باقر علیه السلام را به سینه چسبانید و فرمود ای پسر جان من وصیت می‌کنم ترا به آنچه که وصیت کرد به من پدرم هنگامی که وفاتش حاضر شد و فرمود این وصیت را پدرم به من نموده فرمود,

یا بُنّیَّ اِیّاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لایَجِدُ عَلَیْکَ ناصِراً اِلاّض اللهُ.

ای پسر جان من بپرهیز از ظلم بر کسی که یاوری و دادرسی ندارد مگر خدا.

راوی گفت پس حضرت سیدالشهداء علیه السلام به نفس نفیس عازم قتال شد. امام زین العابدین علیه السلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بیکس دید با آنکه از ضعف و ناتوانی قدرت برداشتن شمشیر نداشت راه میدان پیش گرفت، ام کلثوم از قفای او ندا در داد که ای نور دیده برگرد، حضرت سجاد علیه السلام فرمود که ای عمه دست از من بردار و بگذار تا پیش روی پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله جهاد کنم، حضرت سیدالشهداء علیه السلام به ام کلثوم فرمود که باز دار او را تا کشته نگردد و زمین از نسل آل محمد علیهم السلام خالی نماند. بالجمله امام حسین علیه السلام در چنین حال از محبت امت دست بازنداشت و همی خواست بلکه تنی چند به راه هدایت درآید و از آن گمراهان روی برتابد. لاجرم ندا در داد که آیا کسی هست که ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله بگرداند؟ آیا خداپرستی هست که در باب ما از خدا بترسد؟ آیا فریادرسی هست که امید ثواب از خدا داشته باشد و به فریاد ما برسد؟ آیا معینی و یاوری هست که به جهت خدا یاری ما کند؟ زنها که صدای نازنینش را شنیدند به جهت مظلومی او صدا را به گریه و عویل بلند کردند.

در کتاب احتجاج مسطور است که حضرت از اسب فرود آمد و با نیام شمشیر گودی در زمین کند و آن کودک را به خون خویش آلوده کرد پس او را دفن نمود.

طبری از حضرت ابوجعفر باقر علیه السلام روایت کرده که تیری آمد رسید بر گلوی پسری از آن حضرت که در کنار او بود پس آن حضرت مسح می‌کرد خون را بر او و می‌گفت: اَلَلّهَمَّ احْکُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْم دَعَوْنا لِیَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.

پس امر فرمود آوردند حبره‌ای و آن جامه‌ای است یمانی آن را چاک کرد و پوشید پس با شمشیر به سوی کارزار بیرون شد، انتهی. بالجمله چون از کار طفل خویش فارغ شد سوار بر اسب شد و روی به آن منافقان آورد و فرمود:

عَنْ ‌   ثَوابِ    الله    رَبّ    الثّقَلَیْنِ
حَسَنَ     الْخَیرِ     کَریمَ     الاَبَوَیْنِ
اُحْشُرُوا النَّاس اِلی حَرْبِ الْحُسَیْنَ

کَفَرَ الْقَوْمُ  وَ قِدْماً  رَغِبُوا
قَتَلَ  الْقَوْمُ  عَلِیّاً   وَ  ابْنَهُ
حَنَقاً مِنْهُمْ وَ قالُوا اَجْمِعُوا

پس مقابل آن قوم ایستاد و در حالتی که شمشیر خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگانی دنیا شسته و یک باره دل به شهادت و لقای خدا بسته و این اشعار را قرائت می‌فرمود:

کَفانی  بِهذا   مُفْخَرًا  حینَ  اَفْخَرُ
وَ نَحْنُ سِراجُ اللهِ فیِ الْخَلْقِ یَزْهَرُ
وَ عَمّی یُدْعی ذاالْجَناحَیْن جَعْفَرٌ
وَ فینَا الْهًدی وَ‌الْوَحْیُ بِالْخَیْر یُذْکَرُ
نَسُرُّ بِها ذا  فی  الاَنامِ  وَ  نَجْهَرُ
بِکَاْس  رَسُولِ  اللهِ  ما لَیْسَ یُنْکَرُ
وَ  مُبْغِضُنا  یَوْمَ   الْقِیامَهِ   یَخْسُرُ

اَنَا ابْنُ عِلیّ الّطُهْرِ مِنْ‌الِ هاشِمٍ
وَجَدّی رَسُولَ اللهِ اَکْرَمُ مَنْ مَشی
وَ فاطِمَهُ اَمّی مِنْ  سُلالَهِ  اَحْمَدَ
وَ فینا  کِتابُ  اللهِ  اُنْزِل  َ صادِقاً
وَ نَحْنُ  اَمان ُ اللهِ  لِلناسِ  کُلّهمْ
وَ نَحْنُ وَلاهُ الْحُوْضِ نَسْقی  وُلاتِنا
وَ شیعَتُنا فیِ النّاسِ اَکْرَمُ شیعَهٍ

پس مبارز طلبید و هر که در برابر آن فرزند اسد الله الغالب می‌آمد او را به خاک هلاک می‌افکند تا آنکه کشتار عظیمی نمود و جماعت بسیار از شجاعان و ابطال رجال را به جهنم فرستاد، دیگر کسی جرئت میدان آن حضرت نکرد.

پس آن جناب حمله بر میمنه نمود و فرمود:

وَالْعارُ اَوْلی مِنْ دُخُولِ النّارِ

اَلْمَوْتُ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْعارِ

پس حمله بر مسیره کرد و فرمود:

الَیْتُ   اَنْ   لا    اَنْثَنی
اَمْضی عَلی دین النّبی

انا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِ
اَحْمی  عَیالاتِ  اَبیً

بعض از رواه گفته به خدا قسم هرگز ندیدم مردی را که لشکرهای بسیار او را احاطه کرده باشند و یاران و فرزندان او را به جمله کشته باشند و اهلبیت او را محصور و مستأصل ساخته باشند شجاعت و قوی القلب‌تر از امام حسین علیه السلام چه تمام این مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگی و کثرت حرارت و بسیاری جراحت و با وجود اینها گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هیچگونه آلایش تزلزل در ساحت وجودش راه نداشت و با اینحال می‌زد و می‌کشت، و گاهی که ابطال رجال بر او حمله می‌کردند و چنان بر ایشان می‌تاخت که ایشان چون گله گرگ دیده می‌رمیدند و از پیش روی آن فرزند شیر خدا می‌گریختند، دیگر باره لشکر گرد هم در می‌آمدند و آن سی هزار نفر پشت با هم می‌دادند و حاضر به جنگ او می‌شدند، پس آن حضرت بر آن لشکر انبوه حمله می‌افکند که مانند جراد منتشر از پیش او متفرق و پراکنده می‌شدند و لختی اطراف او از دشمن تهی می‌گشت. پس از قلب لشکر روی به مرکز خویش می‌نمود و کلمه مبارکه لاحَوْلَ وَلاقُو‌ّهَ اِلاّ بِاللهِ را تلاوت می‌فرمود.

شایسته است در این مقام کلام (جمیز کار کردن) هندوی هندی را در شجاعت امام حسین علیه السلام نقل کنیم:

شیخ مرحوم در لؤلؤ مرجان از این شخص نقل کرده که کتابی در تاریخ چین نوشته به زبان اردو که زبان متعارف حالیه هند است و آنرا چاپ کردند، در جلد دوم در صفحه 111 چون به مناسبتی ذکری از شجاعت شده بود این کلام که عین ترجمه عبارت اوست در آنجا مذکور است:

«چون بهادری و شجاعت رستم مشهور زمانه است لکن مردانی چند گذشته که در مقابلشان نام رستم قابل بیان نیست چنانچه حسین بن علی علیهماالسلام که شجاعتش بر همه شجاعان رتبه تقدم یافته چرا که شخصی که در میان کربلا به ریگ تفته با حالات تشنگی و گرسنگی مردانگی به کار برده باشد به مقابل او نام رستم کسی آرد که از تاریخ واقف نخواهد بود. قلم که را یارا است که حال حسین علیه السلام برنگارد، و زبان که را طاقت که مدح ثابت قدمی هفتاد و دو نفر در مقابله سی هزار فوج شامی خونخوار و شهادت هر یک را چنانچه باید ادا نماید، نازک خیالی کجا اینقدر رسا است که حال و دلهای آنها را تصویر کند که بر سرشان چه پیش آمد از آن زمانی که عمر سعد (ملعون) با ده هزار فوج دور آنها را گرفته تا زمانی که شمر (ملعون) سر اقدس را از تن جدا کرد. مثل مشهور است که دوای یک، دو باشد یعنی از آدم تنها کار برنمی‌آید تا دومی برایش مددکار نباشد. مبالغه بالاتر از آن نیست که در حق کسی گفته شود که فلان کس را دشمن تنگ کرده بودند با وجود آن ثابت قدمی را از دست ندادند. چنانچه از چهار طرف ده هزار فوج یزید بود که بارش نیزه و تیرشان مثل بادهای تیره طوفان ظلمت برانگیخته بودند. دشمن پنجم حرارت آفتاب عرب بود که نظیرش در زیر فلک‌ صورت امکان نپذیرفته، گفته می‌توان شد که تمازت و گرمی عرب غیر از عرب یافت نمی‌تواند شد. دشمن ششم ریگ تفیدة میدان کربلا بود که در تمازت آفتاب شعله زن و مانند خاکستر تنور گرم سوزنده و آتش افکن بوده بلکه دریای قهاری می‌توان گفت که حبابهایش آبله‌های پای بنی فاطمه بودند، واقعی دو دشمن دیگر که از همه ظالمتر یکی تشنگی و دوم گرسنگی مثل همراهی دغاباز ساعتی جدا نبودند، خواهش و آرزوی این دو دشمن همان وقت کم می‌شد که زبانها از تشنگی چاک چاک می‌گردیدند. پس کسانی که در چنین معرکه هزارها کفار را مقابله کرده باشند بهادری و شجاعت برایشان ختم است».

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را.

رَجَعَ الْکَلامُ اِلی سِیاقِهِ الا‎َوَّل:

این وقت ابن سعد لعین بدانست که در پهن دشت آفرینش هیچکس را آن قدرت و توانائی نیست که با امام حسین علیه السلام کوشش کند و اگر کار بدینگونه رود آن حضرت تمام لشکر را طمعه شمشیر خود گرداند. لاجرم سپاهیان را بانگ بر زد و گفت:

وای بر شما آیا می‌دانید که با که جنگ می‌کنید و با چه شجاعتی رزم می‌دهید این فرزند انزع البطین غالب کل غالب علی بن ابیطالب علیه السلام است، این پسر آن پدر است که شجاعان عرب و دلیران روزگار را به خاک هلاک افکنده. همگی همدست شوید و از هر جانب بر او حمله آرید:

فَصَوَّبُوا   الرَّایَ   لَمّ   اصَعَّدُوا  الْفِکَرا
السَّیْفَ وَ السَّهْمَ وَ الْخِطّیَّ وَالحَجَرا

اَعْیا هُمْ    اَنْ    یَنالوُهُ   مَبارَزَه
اَنْ وَجَّهُوا نَحْوَهُ فِی الْحَرْبِ اَرْبَعَهً

پس آن لشکر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تیراندازان  تیرها بر کمان نهادند و بسوی آن حضرت رها کردند.

پس دور آن غریب مظلوم را احاطه کردند و مابین او و خیام اهلبیت حاجز و حائل شدند، و جماعتی جانب سرادق عصمت گرفته. حضرت چون این بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود که ای شیعیان آل ابوسفیان اگر دست از دین برداشتید و از روز قیامت و معاد نمی‌ترسید پس در دنیا آزاد مرد و با غیرت باشید رجوع به حسب و نسب خود کنید زیرا که شما عرب می‌باشید. یعنی عرب غیرت و حمیت دارد شمر (ملعون) بیحیا رو به آن حضرت کرد و گفت چه می‌گوئی ای پسر فاطمه ؟ فرمود می‌گویم من با شما جنگ دارم و مقاتلت می‌کنم و شما با من نبرد می‌کنید، زنان را چه تقصیر و گناه است؟ پس منع کنید سرکشان خود را که متعرض حرم من نشوند تا من زنده‌ام. شمر صیحه در داد که ای لشکر از سراپردة این مرد دور شوید که کفوی کریم است و قتل او را مهیا شوید که مقصود ما همین است. پس سپاهیان بر آن حضرت حمله کردند و آن جناب مانند شیر غضبناک در روی ایشان درآمد و شمشیر در ایشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاک می‌افکند که باد خزان برگ درختان را. و بهر سو که رو می‌کرد لشکریان پشت می‌دادند. پس از کثرت تشنگی راه فرات در پیش گرفت، کوفیان دانسته بودند که اگر آن جناب شربتی آب بنوشد ده چندان از این بکوشد و بکشد. لاجرم در طریق شریعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هرگاه آن حضرت قصد فرات می‌نمود و بر او حمله می‌کردند و او را بر می‌گردانیدند.

اعور سلمی و عمر و بن حجاج که با مردانی کماندار نگهبان شریعه بودند بانگ بر سپاه زدند که حسین را راه بر شریعه مگذارید، آن حضرت مانند شیر غضبان برایشان حمله می‌افکند و صفوف لشکر را بشکافت و راه شریعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نیز تشنگی را از حد افزون داشت سر به آب گذاشت. حضرت فرمود که تو تشنه و من نیز تشنه‌ام به خدا قسم که آب نیاشامم تا تو بیاشامی، کانه اسب فهم کلام آن حضرت کرد، سر از آب برداشت یعنی در شرب آب من بر تو پیشی نمی‌گیرم، پس حضرت فرمود آب بخور من می‌آشامم و دست فرا برد و کفی آب بر گرفت تا آن حیوان بیاشامد که ناگاه سواری فریاد برداشت که ای حسین تو آب می‌نوشی و لشکر به سراپرده‌ات می‌روند و هتک حرمت تو می‌کنند.

چون آن معدن حمیت وغیرت این کلام را از آن ملعون شنید آب از کف بریخت و به سرعت از شریعه بیرون تاخت و بر لشکر حمله کرد تا به سراپردة خویش رسید معلوم شد که کسی متعرض خیام نگشته و گوینده این خبر مکری کرده بوده. پس دگرباره اهلبیت را وداع گفت، اهلبیت همگان با حال آشفته و جگرهای سوخته و خاطرهای خسته و دلهای شکسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هیچ آفریده صورت نبندد که ایشان به چه حالت بودند و هیچکس نتواند که صورت حال ایشان را تقریر یا تحریر نماید.

که  تصویرش  زده آتش بجانم
شنیدن کی بود  مانند  دیدن

من از تحریر این غم ناتوانم
ترا طاقت نباشد از شنیدن

بالجمله ایشان را وداع کرد و به صبرو شکیبائی ایشان را وصیت نمود و فرمان داد تا چادر اسیری بر سر کنند و آماده لشکر مصیبت و بلا گردند، و فرمو د بدانید که خداوند شما را حفظ و حمایت کند و از شر دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خیر کند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نعم و کرم مزد و عوض کرامت فرماید، پس زبان به شکوه میگشائید و سخنی میگوئید که از مرتبت و منزلت شما بکاهد، این سخنان بفرمود و رو به میدان نمود. شاعر در این مقام گفته:

بر کودکان نمود به حسرت همی نگاه
آنرا  گذاشت بر دل و از  دل  کشید آه
و ز خیمه‌گاه گشت روان سوی حربگاه
فریاد   وا  اخاه  شد  و  بانگ  وا  اباه

آمد  به  خیمه  گاه  وداع   حرم   نمود
این را نشاند در بر و بر رخ فشاند اشگ
در  اهلبیت  شور  قیـــــــامت  بپا  نمود
او  سوی  رزمگاه  شد  و  در  فقای  او

پس عنان مرکب به سوی میدان بگردانید و بر صف لشکر مخالفان تاخت می‌زد و می‌انداخت و با لب تشنه و بدن خسته از کشته پشته می‌ساخت و مانند برگ خزان سرهای آن منافقان را بر زمین می‌ریخت و به ضرب شمشیر آبدار خون اشرار و فجار را با خاک معرکه می‌ریخت و می‌آمیخت، لشکر از هر طرف او را تیرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تیرها را بر رو و گلو و سینه مبارک خود می‌خرید و از کثرت خدنگ که بر چشمه‌های زره آن حضرت نشست سینه مبارکش چون خارپشت گشت.  در این وقت حضرت از بسیاری جراحت و کثرت تشنگی و بسیاری ضعف و خستگی توقف فرمود تا ساعتی استراحت کرده باشد که ناگاه ظالمی سنگی انداخت به جانب آن حضرت آن سنگ بر جبین مبارکش رسید و خون از جای او بر چشم و چهره خود را از خون پاک کند تا ناگاه تیری که پیکانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سینه مبارکش و به قولی بر دل پاکش رسید و از آن سوی سر بدر کرد و حضرت در آنحال گفت:

بِسْمِ اللهِ وَ باللهِ وَ علی مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ صَلّی الله عَلَیْهِ وَ الِهِ.

آنگاه رو به سوی آسمان کرد و گفت ای خداوند من ، تو می‌دانی که این جماعت می‌کشند مردی را که در روی زمین پسر پیغمبر جز او نیست. پس دست برد و آن تیر را از قفا بیرون کشید و از جای آن تیر مسموم مانند ناودان خون جاری گردید، حضرت دست به زیر آن جراحت می‌داشت چون از خون پر شد به جانب آسمان می‌افشاند و از آن خون شریف قطره‌ای برنمی‌گشت دیگرباره کف دست را از خون پر کرد و بر سر و روی و محاسن خود مالید و فرمود که با سر و روی خون آلود و به خون خویش خضاب کرده جدم رسول خدا (ص) را دیدار خواهم کرد و نام کشندگان خود را به او عرض خواهم داشت. مؤلف گوید: که صاحب معراج المحبه این مصیبت را نیکو به نظم آورده است، شایسته است که من آن را در اینجا ذکر کنم، فرموده:

که  آساید  دمی  از  زخم پیکار
به  پیشانی  وجه  الله احسن
شکست   آیینة‌   ایزد   نما   را
چه  در  روز  احد  روی   محمد
نمایان  شد  ز  زیر چرخ  جوشن
گرفت  اندر دل شه جای تا  پر
عیان  گردید  زهر  آلوده   پیکان
ز زهر آلوده پیکان گشت پر خون
که  جنب الله  بدرید  از  سنانش
سمند عشق بار عشق بگذاشت
برو  افتاد  و می‌ گفت  اندر آندم
وَ اَیْتَمْتُ   الْعیــــالَ   لِکَیْ   اَراکا
لَما  حَنَّ    الْفُؤاد  ُ اِلی   سِواکا

به   مرکز  باز  شد   سلطان   ابرار
فلک سنگی فکند از دست دشمن
چه  زد  از  کینه  آن  سنگ جفا  را
که گلگون گشت روی عشق سرمد
دلی  روشنتر  از  خورشید   روشن
یکی  الماس  وش  تیری   ز لشگر
که  از  پشت  و   پناه  اهل  ایمان
مقـــــــام  خالق  یکتـــــای  بیچون
سنان  زد  نیزه  بر  پهـــلو   چنانش
بدیدارش  دل   آرا  رایت  افـــراخت
بشکر  وصـــــل  فخر   نسل   آدم
تَرَکْتُ  الْخَلْقَ  طُرّافــــــــــی  هَواکا
وَ لَوْ  قَطّعْتَنی  فِــــــی  الْحُبّ  اِرْباً

این وقت ضعف و ناتوانی بر آن حضرت غلبه کرد و از کارزار بازایستاد و هر که به قصد او نزدیک می‌آمد یا از بیم یا از شرم کناره می‌کرد و برمی‌گشت. تا آنکه مردی از قبیله کنده که نام نحسش مالک (لعین) بن یسر بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشیر ضربتی بر سر مبارکش زد کلاهی که بر سر مقدس آن حضرت بود شکافته شد و شمشیر بسر مقدسش رسید و خون جاری شد به حدی که آن کلاه از خون پر شد. حضرت در حق او نفرین کرد و فرمود: با این دست نخوری و نیاشامی و خداوند ترا با ظالمان محشور کند. پس آن کلاه دیگر بر سر گذاشت و عمامه بر روی آن بست. مالک بن یسر آن کلاه پرخون را که از خز بود برگرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خویش برد و خواست او را از آلایش خون بشوید زوجه‌اش ام عبدالله بنت الحر البدی که آگه شد بانگ بر او زد که در خانه من لباس مأخوذی فرزند پیغمبر را می‌آوری؟ بیرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر کند و پیوسته آن ملعون فقیر و بدحال بود و از دعای امام حسین علیه السلام هر دو دست او از کار افتاد بود و در تابستان مانند دو چوب خشک می‌گردید و در زمستانت خون از آنها می‌چکید و بر این حال خسران بود تا به جهنم واصل شد.

و به روایت سید ره و مفید (ره) لشکر لحظه از جنگ آن حضرت درنگ کردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه کردند. این هنگام عبدالله بن حسن که در میان خیام بود و کودکی غیرمراهق بود چون عم بزرگوار خود را بدین حال دید تاب و توان از وی برفت و به آهنگ خدمت آن حضرت از خمیه بیرون دوید تا مگر خود را به عموی بزرگوار رساند. جناب زینب سلام الله علیها از عقب او بشتاب بیرون شد و او را بگرفت و از آن سوی امام علیه السلام نیز ندا در داد که ای خواهر عبدالله را نگاه دار مگذار که در این میدان بلاانگیز آید و خود را هدف تیر و سنان بیرحمان نماید. جناب زینب هر چه در منع او اهتمام کرد فایده نبخشید و عبدالله از برگشتن به سوی خیمه امتناع سختی نمود و گفت به خدا قسم که از عموی خویش مفارقت نکنم و خود را از چنگ عمه‌اش رهانید و به تعجیل تمام خود را به عموی خود رسانید و در این وقت ابحر (لعین) ابن کعب شمشیر خود را بلند کرده بود که به حضرت امام حسین علیه السلام فرود آورد که آن شاهزاده رسید و به آن ظالم فرمود وای بر تو ای پسر زانیه می‌خواهی عموی مرا بکشی آن ملعون چون تیغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پیش شمشیر داد، شمشیر دست آن مظلوم را قطع کرد چنانکه صدای قطع کردنش بلند شد و به نحوی بریده شد که با پوست زیرین بیاویخت. آن طفل فریاد برداشت که یا ابتاه یا عماه حضرت او را بگرفت و بر سینه خو د چسبانید و فرمود ای فرزند برادر صبر کن بر آنچه بر تو فرود آید و آنرا از در خیر و خوبی به شمار گیر، هم اکنون خداوند ترا با پدران بزرگوارت ملحق خواهد نمود پس حرمله (لعین) تیری به جانب آن کودک انداخت و او را در بغل عم خویش شهید کرد.

حمید بن مسلم گفته که شنیدم حسین علیه السلام در آن وقت می‌گفت:

اَلَلّهُمَّ اَمْسِکْ عَنْهُمْ قِطْرِ السَماءِ وَ امْنَعْهُمْ بَرَکاتِ الاَرْضِ الخ.

شیخ مفید ره فرمود که رجاله حمله کردند از یمن و شمال بر کسانی که باقیمانده بودند با امام حسین علیه السلام پس ایشان را به قتل رسانیدند و باقی نماند با آن حضرت جز سه نفر یا چهار نفر.

     سید بن طاوس (ره) و دیگران فرموده‌اند که حضرت سیدالشهداء علیه السلام فرمود بیاورید برای من جامه‌ای که کسی در آن رغبت نکند که آنرا در زیر جامه‌هایم بپوشم تا چون کشت شوم و جامه‌هایم را بیرون کنند آن جامه را کسی از تن من بیرون نکند. پس جامه‌ای برایش حاضر کردند، چون کوچک بود و بر بدن مبارکش تنگ می‌افتاد آنرا نپوشید، فرمود این جامه اهل ذمت است جامه از این گشادتر بیاورید پس جامه وسیعتر آوردند آنگاه در پوشید. و به روایت سید ره جامه کهنه آوردند حضرت چند موضع آنرا پاره کرد تا از قیمت بیفتد و آنرا در زیر جامه‌های خود پوشید فَلَمّا قُتِلَ جَرّدَوُهُ مِنْهُ چون شهید شد آن کهنه جامه را نیز از تن شریفش بیرون آوردند.

که تا برون نکند خصم بدمنش ز تنش
تنی نماند که پوشند جامه یا کفنش

لباس  کهنـــــــه  بپوشید  زیر   پیرهنش
لباس کهنه چه حاجت که زیر سم ستور

شیخ مفید (ره) فرموده که چون باقی نماند با آن حضرت احدی مگر سه نفر از اهلش یعنی از غلامانش، رو کرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گردید، و آن سه نفر حمایت او می‌کردند تا آن سه نفر شهید شدند و آن حضرت تنها ماند و از کثرت جراحت که بر سر و بدنش رسیده بود سنگین شده بود و با این حال شمشیر بر آن قوم کشیده و ایشان را به یمین و شمال متفرق می‌نمود شمر (ملعون) که خمیر مایة‌ هر شر و بدی بود چون این بدید سواران را طلبید و امر کرد که در پشت پادگان صف کشند و کمانداران را امر کرد که آن حضرت را تیرباران کنند، پس کمانداران آن مظلوم بی‌کس را هدف تیر نمودند و چندان تبر بر بدنش رسید که آن تیرها مانند خار خارپشت بر بدن مبارکش نمایان گردید. این هنگام آن حضرت از جنگ باز ایستاد و لشکر نیز در مقابلش توقف نمودند. خواهرش زینب سلام الله علیها که چنین دید بر در خیمه آمد و عمر سعد را ندا کرد و فرمود: وَیْحَکَ یا عُمرَ اَیُقْتَلُ ابَوعَبْداللهِ وَ اَنْتَ تَنْظُرُ اِلَیْهِ عمر سعد جوابش نداد. و به روایت طبری اشگش به صورت و ریش نحسش جاری گردید و صورت خود را از آن مخدره برگردانید، پس جناب زینب علیهاالسلام رو به لشکر کرد و فرمود وای بر شما آیا در میان شما مسلمانی نیست؟ احدی او را جواب نداد.

سید بن طاوس (ره) روایت کرده که چون از کثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت کارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تیر شده بود این وقت صالح (لعین) بن وهب المزنی وقت را غنیمت شمرده از کنار حضرت درآمد و با قوت تمام نیزه بر پهلوی مبارکش زد چنانکه از اسب درافتاد و روی مبارکش از طرف راست بر زمین آمد و در این حال فرمود:

بِسْمِ الله وَ باللهِ عَلی مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ.

پس برخاست و ایستاد.

فَلَمّا خَلی سَرْجُ الْفَرسِ مِنْ هَیْکَلِ الوَحْی وَ التَّنْزیل وَ هَوی عَلَی الارْضِ عَرْشُ الْمَلِکِ الْجَلیلِ جَعَلَ یُقاتِلُ وَ‌ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَفْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ وَ اَذْهَلَ عُقوُلَ فُرسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارِعَنِ الُّرؤُسِ الاَلْبابَ وَ الّلًبَبِ.

حضرت زینب سلام الله علیها که تمام توجهش به سمت برادر بود چون این بدید از در خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت که وا اخاه وا سیداه وا اهلبیتاه ای کاش آسمان خراب می‌شد و بر زمین می‌افتاد و کاش کوهها از هم می‌پاشید و بر روی بیابانها پراکنده می‌شد.

راوی گفت که شمر بن ذی الجوشن (ملعون) لشکر خود را ندا در داد برای چه ایستاده‌اید و انتظار چه می‌برید؟ چرا کار حسین را تمام نمی‌کنید؟ پس همگی بر آن حضرت از هر سو حمله کردن حصین (لعین) بن تمیم تیری بر دهان مبارکش زد ابوایوب (ملعون) غنوی تیری بر حلقوم شریفش زد و زرعه (لعین) بن شریک بر کف چپش زد و قطعش کرد و ظالمی دیگر بر دوش مبارکش زخمی زد که آن حضرت بر وی درافتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود که گاهی به مشقت زیاد برمی‌خاست، طاقت نمی‌آورد و بر روی می‌افتاد تا اینکه سنان ملعون نیز بر گلوی مبارکش فرو برد پس بیرون آورده و فرو برد در استخوانهای سینه‌اش و بر این هم اکتفا نکرد آنگاه کمان بگرفت و تیری بر نحر شریف آن حضرت افکند که آن مظلوم درافتاد. در روایت ابن شهر آشوب است که آن تیر بر سینه مبارکش رسید پس آن حضرت بر زمین واقع شد و خون مقدسش را با کفهای خود می‌گرفت و می‌ریخت بر سر خود چند مرتبه پس عمر سعد (ملعون) گفت به مردی که در طرف راست او بود از اسب پیاده شو و به سوی حسین رو و او را راحت کن. خولی (لعین) بن یزید چون این بشنید به سوی قتل آن حضرت سبقت کرد دوید چون پیاده شد و خواست که سر مبارک آن حضرت را جدا کند رعده و لرزشی او را گرفت و نتوانست شمر (ملعون) با وی گفت خدا بازویت را پاره پاره گرداند چرا می‌لرزی؟ پس خود آن ملعون کافر سر مقدس آن مظلوم را جدا کرد.

سید بن طاوس (ره) فرمود که سنان بن انس لعنه الله پیاده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشیر را بر حلقوم شریفش زد ومی‌گفت والله که من سر ترا جدا می‌کنم و می‌دانم که تو پسر پیغمبری و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتری پس سر مقدسش را برید.

در روایت طبری است که هنگام شهادت جناب امام حسین علیه السلام هر که نزدیک او می‌آمد سنان بر او حمله می‌کرد و او را دور می‌نمود برای آنکه مبادا کس دیگر سر آن جناب را ببرد تا آنکه خود او سر را از تن جدا کرد و به خولی سپرد.

مُجْمَلَهً   ذِکْرُها   لِمُدَّکَّرٍ
مابَیْنَ لَحْظِ الْجُفُونِ وَالزُّبُرِ

فَاجِعَهٌ   اِنْ  ارَدْتُ   اکْتُبُها
جَرَتْ دُمُوعی وَ حال حائِلُها

پس در این هنگام غبار سختی که سیاه و تاریک بود در هوا پیدا شد و بادی سرخ وزیدن گرفت و چنان هوا تیره و تار شد که هیچکس عین و اثری از دیگر نمی‌دید، مردمان منتظر عذاب و مترصد عقاب بودند تا اینکه پس از ساعتی هوا روشن شد و ظلمت مرتفع گردید.

ابن قولویه قمی (ره) روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود در آن هنگامی که حضرت امام حسین علیه السلام شهید گشت لشکریان شخصی را نگریستند که صیحه و نعره می‌زند گفتند بس کن ای مرد این همه ناله و فریاد برای چیست؟ گفت چگونه صحیه نزنم و فریاد نکنم و حال آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله را می‌بینم ایستاده گاهی نظر به سوی آسمان می‌کند و زمانی حربگاه شما را نظاره می‌فرماید از آن می‌ترسم که خدا را بخواند و نفرین کند و تمام اهل زمین را هلاک نماید و من هم در میان ایشان هلاک شوم. بعضی از لشکر با هم گفتند که این مردی است دیوانه و سخن سفیهانه می‌گوید، و گروهی دیگر که توابون آنها را گویند از این کلام متنبه شدند و گفتند به خدا قسم که ستمی بزرگ بر خویشتن کردیم و به جهت خوشنودی پسر سمیه سید جوانان اهل بهشت را کشتیم و همانجا توبه کردند و بر ابن زیاد خروج کردند و واقع شد از امر ایشان آنچه واقع شد. راوی گفت فدایت شوم آن صیحه زننده چه کس بود فرمود ما او را جز جبرئیل ندانیم.

شیخ مفید (ره) در ارشاد فرموده که حضرت سیدالشهداء علیه السلام از دنیا رفت در روز شنبه دهم محرم سال شصت و یکم هجری بعد از نماز ظهر آن روز در حالی که شهید گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلایا بود به نحوی که به شرح رفت و سن شریف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود که هفت سال از آنرا با جد بزر گوارش رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و سی و هفت سال با پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و با برادرش امام حسین علیه السلام چهل و هفت سال و مدت امامتش بعد از امام حسین علیه السلام یازده سال بود، و خضاب می‌فرمود با حنا و رنگ در وقتی که کشته شد خضاب از عارضش بیرون شده بود.

برگرفته از کتاب منتهی الامال
مؤلف حاج شیخ عبّاس قمی

        نقل مطالب فوق ازسایت امام حسین (ع) به نشانی:  http://www.emamhossein.com/shahadate%20emamhossein.htm

منبع : تک بیست          www.t-a-k-2-0.sub.ir رفتن به بالای صفحه