برآستان جانان گر ســــر توان نهادن ........ گلبانگ سربلندی برآسمــــان توان زد

علی(ع)درآینه شعرفارسی - Atyabi Weblog/وب نگاری اطیابی
X
تبلیغات
رایتل

Top of Form

علی(ع) درآیینه شعرفارسی

ارسال به دوستان

ارسال اشکال

برگزیدن

چاپ

 

باده عشق

تا باده‏ی عشق، در قدح ریخته‏اند

وندر  پی  عشق  عاشق انگیخته‏اند

با جان و روان بوعلی،  مهر علی

چون شیر و شکر به هم بر آمیخته‏اند

شیخ الرئیس ابوعلی سینا

دم مرگ

با غیر علی کی‏ام سروبرگ بود

جز  نور علی  نیست اگر درک بود

گویند  دمِ  مرگ  توان  دید  ترا

ای کاش که هر دمَم دم مرگ بود

حاج ملاهادی سبزواری

دامن محراب

آه  سحری چو  پرده از خواب گرفت

سرچشمه‏ی خورشید جهان‏تاب گرفت

پیچید به خویش از جهان تاب گرفت

تا خون علــــــی دامن محــــراب گرفت

مشفق کاشانی

نوح علی است

بر مخزن غیب باب مفتوح علی است

گیتی همه کشتی و در او نوح علی است

آن روح که مبداء حیات  همه اوست

بر  قالب  آفرینش  آن  روح علــــــی است

نیّر تبریزی

رقابت

پیشانی او به مرگ خندید، شکافت

چون ماه که تا روی نبی دید شکافت

با دست  نبی  رقابتی داشت مگر

آن تیغ که پیشانی خورشید شکافت

قیصر امین پور

مشعل خورشید

ما طـــــایر قدسیم نوا را نشناسیم

مــــــرغ  ملکوتیم  هـــــوا   را  نشناسیم

با لنگر دلْ کشتـــــی توحید  برانیم

موج   غـــــــــــم  توفان بلا  را نشناسیم

از بوی دلِ سوخته پرورده مشامیم

جان بخشــــی انفاسِ  صبا را نشناسیم

نور نبوی در نظــــــــر ماست  هویدا

روشن نظرانیم  و عَمـــــــی را نشناسیم

جاوید بسوزیـــــم ز خورشید قیامت

گر پرتو آن شمس وضحـــی را نشناسیم

با مشعل خورشید اگر گرم بگردیم

بی نور علــــــــی، راه عُـــلا را نشناسیم

از کُحل یقینْ  دیده  ما گر بگشایند

 بی خاک رهش کشف غطا را نشناسیم

برگردن ما طــــــوق وبال  ابدی باد

گـــــر سلسله شیر خــــــدا را نشناسیم

فیض دکنی

جمال عالم آرا

به حبل اللّه‏ مِهر اهلبیت است اعتصام من

برای نظم ایمان ریسمانی کرده‏ام پیدا

زمهر حقْ‏شناسان هر چه خواهم می‏شود حاصل

درونِ خویشتن گنج نهانی کرده‏ام پیدا

سخن‏های امیرالمؤمنین دل می‏برد از من

زاسرار حقایق دلستانی کرده‏ام پیدا

جهالِ عالم آرایش اگر پنهان شد از چشمم

حدیثش را زِ جان، گوش و زبانی کرده‏ام پیدا

کلامش بوی حق بخشد، مشام اهل معنی را

زگلزار الهی بوستانی کرده‏ام پیدا

قَدْم در مِهر او خم شد، عصای مِهر محکم شد

برای دشمنش، تیر و کمانی کرده‏ام پیدا

به خاک درگه آل نبی پی برده‏ام چون «فیض»

برای خود زجنّتْ آستانی کرده‏ام پیدا

ملا محسن فیض کاشانی

مظهر یزدان

صف شکنِ پهنه میدان علی(ع)

نور هدی، مظهر یزدان علی(ع)

گوی فلک در خم چوگان او

جان جهان در گروِ جان او

حافظ آیین محمد(ص) بُوَد

جلوه‏ای از پرتو سرمد بُوَد

تا پی توحید، عَلَم بر گرفت

شیر خدا راهِ ستمگر گرفت

تیغ دو سر یافت به نام آوری

تافت از او، کوکبه‏ی حیدری

کفر به نیرنگ چو دفتر گشود

بر شد و بر هم زد و خیبر گشود

پرتو تابان، حرمِ کبریاست

سرزده از کنگره هل اتی است

تابشِ خورشید زبامِ علی است

سکه‏ی توحید به نام علی است

مشفق کاشانی

پیوند ولایت

ای درِ رحمتْ تو بر من باز شو کاین خسته دل

ره به دیگر کس نداند تا درِ دیگر زند

باده توفیقْ جز در ساغر فیض تو نیست

بنده را توفیق دهِ تا می از این ساغر زند

خشکْ مغزان را، به پیوند ولای تو چه کار؟

کی به شاخ خشکْ کس پیوندِ بار آور زند؟

تا نیابند این خسان ره بر درت، دربان غیب

دست ردّ بر سینه نامحرمان یکسر زند

آتش دوزخ نیارد گشت، برگِرد «سنا»

چون دَم از مهر امیرالمؤمنین حیدر زند

استاد جلال الدین همایی «سنا»

علی ولی اللّه‏

غم بَرَد از دل تو گویی تا همی خواهد چو من

هر زمان مدح و ثنای خواجه قنبر کند

آنکه اندر نیمه شبْ بر جای پیغمبر بخفت

تا تن خود را به تیر کید خصم اِسپر کند

جز صفات داوری در وی نیابد یک صفت

آنکه عقل خویش را بر خویشتن داور کند

در غدیر خُم خطاب آمد زحق بر مصطفی

تا علی را او ولی بر مهِتر و کِهتر کند

تا رساند بر خلایق مصطفی امر خدای

از جهاز اشتران، از بهر خود منبر کند

گِرد آیند از قبایل اندر آن دشت و نبی

خطبه بر منبر پی امر خلافت سر کند

حکم فرمایند اگر خاقان و قیصر در جهان

حاجِب او حُکم بر خاقان و بر قیصر کند

ملک الشعراء بهار

محراب خونین

سر نهاده بوتراب اندر تراب

بود غرق شوق و شور و التهاب

محو جانان بود و از خود بی خبر

کامدش شمشیر زهرآگین به سر

غنچه لب‏های او از هم شگفت

نغمه «فزتُ و ربّ الکعبة» گفت

طایر دل را قفس بشکسته دید

مرغ جان از دام تن وارسته دید

بانگ «عبدی ارجعی» را گوش کرد

باده از جام شهادت نوش کرد

ذکر «إنّاللّه‏» اش بر لب گذشت

طایر جانش ز مرز شب گذشت

نقش شد بر فرشِ محرابش زخون

آیه «انّا الیه راجعون»

استاد حمید سبزواری

«برلبم آوای یا علی ست»

گفتی ثنای شاه ولایت نکرده‏ام

بیرون زهر ستایش وحدّ ثنا علی(ع) است

چونش ثنا کنم که ثنا کرده خداست

هر چند چون غُلات، نگویم خدا علی(ع) است

گر بی خودم و گر به خود اینم ثناشْ بس

در هر مقام بر لبم آوای یا علی(ع) است

نیما یوشیج

«خورشید شرع»

پیغمبر گفتش ای نور دو دیده

ز یک نوریم هر دو آفریده

علی چون با نبی باشد ز یک نور

یکی باشند هر دو از دویی دور

چنان در شهر دانش، باب آمد

که جنّت را به حقّ بوّاب آمد

چنان مطلق شد اندر فقر و فاقه

که زَرُّ و نُقره بودش سه طلاقه

اگر خاکش شوی، حُسنُ المأب است

که او هم بوالحسن هم بوتراب است

عطار نیشابوری

فروغ عالم

نه مراست قدرت آنکه دم، زنم از جلال تو یا علی

نه مرا زبان که بیان کنم، صفات کمال تو یا علی

شده مات عقل موحّدان، همه در جمال تو یا علی

چو نیافت غیر تو آگهی، ز بیان حال تو یا علی

نبرد به وصف تو ره کسی، مگر از مقالِ تو یا علی

هَله ای مُجلّی عارفان، تو چه مطلعی، تو چه منظری

هَله ای مولّه عاشقان، تو چه شاهدی، تو چه دلبری

که ندیده‏ام به دو دیده‏ام، چو تو گوهری، چو تو جوهری

فؤاد کرمانی

کمال مرتضی(ع)

دیده عقل است محروم از کمال مرتضی(ع)

کی درین آیینه می‏گنجد مثال مرتضی(ع)

جلوه کامل صفات اللّه‏ را در ذات اوست

شاهد خلق جمیل است و جمال مرتضی(ع)

دشمن ساقی کوثر را ز دوزخ بدتر است

این که دارد داغ حسرت از زلال مرتضی(ع)

هم ملک هم شیر حقّ هم بحر دین هم فتح علم

آدمی صورت نمی‏بندد مثال مرتضی(ع)

نامه اعمال ماختم است بر توقیع لطف

زآنکه مهر مرتضی داریم و آل مرتضی(ع)

سینه پر علمِ حیدر(ع) بحر مالامال بود

گوهر شُبِیْر(ع) و شُبَّر(ع) شاهد احوال بود

اهلی شیرازی

تجلیات جمال

شاها چو پا به دوش پیغمبر گذاشتی

از ممکنات پای فراتر گذاشتی

شیری چو دید از تو گه شیر خوارگی

مادر بخنده نام تو حیدر گذاشتی

شُستی تو زنگ کفر زآیینه جهان

شمشیر بَسکه بر سر کافر گذاشتی

اسلام یادگار تو و رنج‏های توست

کو را زخاک، بر سر اختر گذاشتی

آن شب که زد به دور نبی حلقه صد بلا

تنها تو پای خویش به چنبر گذاشتی

باشد دل تو مرکز توحید و معرفت

اسرار حقّ به سینه تو اندر گذاشتی

هَمّام را نَمی چو بدادی زبحر راز

جاوید مست گشت و نیامد به هوش باز

بهجتی«شفق»

صدف کاینات

قسم به خالق بی چون وصدرِ بدِاَنام

که بعد سیّد کونین حیدر است امام

امامْ اوست به حکم خدا و قول رسول

که مستحق امامت بُوَد به نصّ کلام

امام اوست که قایم بود به حجّت خویش

چراغ عاریت از دیگری نگیرد وام

امام اوست که بخشید سر به روز مصاف

بدان امید که بیگانه را برآید کام

امام اوست که انگشتری به سائل داد

نهاد مُهر رضا بر لب و نخورد طعام

امام اوست که داند رموز منطق طیر

نه آنه رهزن مردم شود به دانه و دام

بابا فَغانی شیرازی

ثنای علی(ع)

تا زنده‏ام به جهان، گویم ثنای علی

جانم فدای علی، جانم فدای علی

شور و نشاط درون، ز اندازه گشته فزون

کافتد زپرده برون امشب لقای علی

بر آسمان به یقین ناز در فخر زمین

زیرا که چیده چنین بزمی برای علی

گر در علی نگری بینی به جلوه گری

در قالب بشری ذات خدای علی

ایمان ثمر ندهد، طاعت اثر ننهد

جان از خطر نرهد جز با ولای علی

امن و امان همه هست، روح و روان همه هست

در گوش جان همه هست دائم ندای علی

حاشا که چشم خرد روشن به ره نگرد

گر بهره‏ای نبرد از توتیای علی

همه هوشمند شوی هم سربلندی شوی

گر بهره‏مند شوی از گفته‏های علی

ابوالقاسم حالت

در سایه سار نخل ولایت

پیش از تو، هیچ اقیانوس رانمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای‏افزاری وصله دار به پا کند

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد

آه ای خدای نیمه شب‏های کوفه تنگ

ای روشنِ خدای

در شب‏های پیوسته تاریخ

ای روح لیلة القدر

حتی مطلع الفجر...

علی موسوی گرما رودی

ترجیع بند

هست تفسیری موی او واللّیل

رخ او راست، والضحی، تأویل

او مسمّی و دیگران همه اسم

او مثل هست و کار ما تمثیل

«ایلیا» نام اوست در تورات

«بریا» اسم اوست در انجیل

«اوریا» نام او بود به زبور

در صُحُف نام او بود «جزئیل»

نام عبریش هست «ملقاطیس»

نام سریانیش بود «شر حیل»

چنینش «جینی» و حَبش «تیرک»

علیش خوانده کردگار جلیل

ما کجا و علی که می‏سوزد

اندر این راه شهپر جبریل

چون که پا در رکاب بفشارد

رود از حدّ برون شمار قتیل

که علی دست قادر ازلی است

رشته ما سوا به دست علی است

محمدعلی مجاهدی «پروانه»

یا علی

یا علی ای رازدار اهل دل

زاهد شب شیر مردان نبرد

شیر حق در عرصه جنگ و جهاد

دشمن تزویر و نیرنگ و فساد

ای شکوه شاهد محراب خون

قهرمان صحنه احزاب دون

ضربت کاری خندق از تو بود

همّت جانانه ات خبیر گشود

آه‏ای فخر تمام اولیا

یار مسکینان و شأن هل أتی

کعبه را مولود لایق بوده‏ای

یا علی قرآن ناطق بوده‏ای

هم ولادت هم شهادت را پیام

جلوه‏های حق و عدلی و السلام

منصور یزدانی کچوئی

خاک باران خورده

امام اوّل افتادگی، جانم به قربانت

چه بوی خاک باران خورده می‏آید زچشمانت

برایت کوفه‏ای اندوه و درد و محنت آوردم

خدایم از ازل می‏خواست این گونه پریشانت

به شوق آنکه با پیشانی‏ات از سجده برخیزم

به روی نیزه اردو می‏زنم شام غریبانت

در آن مسجد که شوق سجده در پیشانی‏ات حل شد

زمین از آسمان پیشی گرفت از هُرْم ایمانت

چه می‏شد این سر ناقابل افتاده را روزی

به رسم مهربانی می‏گرفتی روی دامانت

شکوهت را نمی‏سنجم به آهنگ غزل حتی

و جانم در مقامی نیست تا گردد به قربانت

هادی منوری

عشق علی(ع)

عارفان دل به تولّای علی باخته‏اند

عاشقان، رَخش به میدان ولی تاخته اند

سوخته در غم عشق علی و آل علی

همه سر در خَم چوگان وی انداخته‏اند

رسته‏اند از دو جهان، بی سرو پای می‏گردند

بهر دنیای دنی هیچ نپرداخته‏اند

همگی مست رخ یار و زخود بی خبرند

واقف از سرّ نهان هستی خود باخته‏اند

همچو «مشتاق» همه بی سرو سامان شده‏اند

پرچم عشق علی را همه افراخته‏اند

«مشتاق کرمانی»

ساقی مهتاب ساز

ماه رویت را بنازم، مهر و مینایم تویی

گر خوشم گر می‏گذارم، دین و دنیایم تویی

ای صفای بی نهایت، ای صمیمی ای بزرگ

جلوه‏ای کن در نمازم رنگ و رؤیایم تویی

قصه عشق وامیدم با تو معنا می‏شود

پرده سازی پاکبازم، شعر و آوایم تویی

نرم و سنگین با خیالت راه بلبل می‏زنم

شاد و شیرین می‏نوازم، شور و غوغایم تویی

ای سپهر کوثری، ای ساقی مهتاب ساز

یا بسوزان یا بسازم! جام و صهبایم تویی

شاه دیوان یکه خورد از هیبت آن ذوالفقار

ای امیر یکّه‏تازم شاه و مولایم تویی

مصطفی خلیلی‏فر

(شبیر)

برگرفته ازسایت حوزه به نشانی:

    http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=5139&id=46676

منبع : تک بیست          www.t-a-k-2-0.sub.ir رفتن به بالای صفحه